تبليغاتX
و خدا گاو را آفرید
87/05/11
اپیزود های ِ یک داستان ِ کوتاه ِ کوتاه.

در میان عکس هایم ، این یکی بوی خوبی دارد.

تو ، با تو هستم ، ببخشید ، باید میگفتم شما!  شما ، همیشه عادته که زیر بارون ، تمام لحظه ها رو نیمه کاره بگذاری. کوچه از نور چراغهای مهتابی روشن شده بود و فقط تو کم بودی. درسته ، گفتم تو! تویی که به اندازه ی تمام پیامبرهای دنیا غم داری. تمامشون نه ، فقط بیشتر از مسیح. تو مصلوب ِ دردها شدی خاتون ، گیر کردی تو خار های تاجی که روی سرت گذاشتند. گاهی وقتها هوس میکنم یه گوله برف بزنم وسط صورتت. از همونهایی که تو این عکس بالا هست. اما خُب تو بانوی ِ بارونی. تو یکتا ملکه ی عصر های بارون زده ی خیابون "ویلا"یی. با تمام شیرینی فروشی هاش ، با تمام کافی شاپ ها و تمام پیتزا فروشی هاش...*


در این وبلاگها ، همه ی ما غرق در شهوت ِ دیده شدنیم ، و شاید ذات ِ برپایی ِ یک تارنما نیز همین دیده شدن باشد. یک تعریف کلی شد ، ولی دایره ی این احساس بسیار وسیع است. اسمش را از شهوت به احساس تغییر دادم. چون ذاتش بد نیست. خیلی از ما ، با دیده شدن زنده هستیم.

* به خدا ، موضوع ، ناموسی نیست!

+ نوشته شده در 23 توسط علی علی اکبری.
یونیسف ایران/ حمایت از کودکان
وی ویو