تبليغاتX
و خدا گاو را آفرید
2009/10/29
آدم باشید ، در صورت ِ امکان
بگذارید بکُشند ، قبل از اینکه بکُشیدشان





+ نوشته شده در 11:29 توسط Conformist™.
2009/10/23
بگذرد ایام ِ هجران نیز هم
سال گذشته قاطعانه نوشتم که: "امروز یکم آبان بود ، یکِ آبان. اول ِ آبان ، روز  ِ بسیار مهمیست برای دنیا. برای تمام دنیا" / امسال اما حکایت دیگریست. تمام آن حرفها جای ِ خودش ، اما اختیار ِ تغییر کردن را که داریم هنوز؟

به دلیل ماموریت شغلی ، شب ِ تولدم را در قطار خواهم بود. بهانه ی خوبیست برای جدا شدن از این افکار ِ بی سر و ته. شاید دو سه برگی خواندم و دو سه خطی نوشتم برای ِ دل ِ خودم. امروز از آن روزهای اوج فاصله دارم. روز و روزگار خوشست ، شکر ، اما نمیشود کل داستان را ندیده گرفت. از این علی ِ امروز لذت نمی برم. علی ِ اینروزها هویت ندارد ، برای خودش تعریف ِ مشخصی از خودش ندارد. بر خلاف گذشته که هدفی داشت و هویتی. خلاصه ی مطلب. مثل هر شب ، غرق میشویم در تنهایی ِ ملوکانه ی خودمان. باشد که بگذرد ، بی درد تر.


چون غمت را نتوان یافت ، مگر در دل ِ شاد / ما به امید غمت ، خاطر ِ شادی طلبیم {+}



پ.ن: کار دنیا حساب و کتاب ندارد ، شاید فردا شب جای ِ دیگری باشیم و با حال ِ دیگری.

پ.ن: پست به آینده بود این مطلب و در تاریخ 30 مهر نگاشته شده است.


+ نوشته شده در 21:20 توسط Conformist™.
2009/10/17
رفتی که رفتی...
زندگی در تغییر است. زمانی برنامه های کودک تلویزیون برایمان قسمت بزرگی از دنیا بود ، همان زمانی که گمان نمیکردیم بدون کارتون اصلا بتوانیم زندگی کنیم ، حتا در بزرگسالی. پرگار ِ روزگار پر کار بود ، رسید ایامی که تلویزیون برایمان شده بود سه چیز ، فوتبال - فیلم - برنامه ی علمی (با گذر از کارتون ها و مسابقه های در آن زمان شادش). کمی بعد تر ، فوتبال و نود بود از شبکه 3 و برنامه های شبکه 4. جام باشگاههای اروپا هم بود. حتا بازی با تاخیر.

مدتی گذشت ، دیگر "سینما یک" هم جذابیت نداشت ، جذب نمیکرد ، ما مانده بودیم و مستند 4 ، گاهی هم فوتبال.

در شرایط فعلی حتا چند دقیقه ای را هم حرام فوتبال نمیکنم. نه اینکه اصلا نبینم ، اما نمیتواند  پای جعبه ی جادو نگهم دارد. مثل ِ شیرینی زیاد ِ یک خوردنی ، ته گلو را میزند.

بزرگتر که شدیم چقدر اوضاع فرق کرد. اصلا ذات ِ بزرگ شدن ، تغییر است. عوض شدیم ، خودمان بهتر میدانیم که عوضی هم شدیم. اکثر دوستان و اطرافیانم هم همینگونه اند. نسل ما به همین راحتی ارتباطش را قطع کرد با اینچنین رسانه ای. رسانه ای که این روزها کم فروغ تر و بی هویت تر شده است نسبت به گذشته.

چه کسی فکر میکرد ، زمانی ، رسیدن و تماشای ِ اخبار ورزشی هم بشود نوستالژی؟

+ نوشته شده در 8:51 توسط Conformist™.
2009/9/25
تو غلط کردی

احسان دانشجوی سال آخر دامپزشکی بود. در طول دوران تحصیلش 15 بار تلاش کرده بود که سر یک کلاغ را به بدن یک کبوتر پیوند بزند. 14 بار ناموفق بود و آن یکبار آخر که حیوان بیش از یک ساعت زنده مانده بود ، خودش او را کشته بود. به معجزه اعتقاد نداشت...


{+}

+ نوشته شده در 20:36 توسط Conformist™.
2009/9/2
شبکه های اجتماعی ،‌ اجتماع ِ یک نفره
مدت یکسال و چند ماه است که درگیر شبکه های اجتماعی هستم ،‌ شبکه هایی از جنس وب ِ نسخه ی دوم (وب 2). شاید بهترین تعریف از وب 2 را در وبلاگ وحید آنلاین دیدم { + } ، و کمی تخصصی تر {‌ + }.  حال ابزار و تکنولوژی وب 2 در خدمت شبکه هاییست که به جای یک نفر ، به صورت گروهی و با تکیه بر محتوای ایجاد شده توسط کاربران به وجود آمده اند. تا اینجا داستان بسیار جذاب است ،‌ تعداد زیادی ابزار کارآمد و کاربرانی که خود دانای کل هستند. هم تولید محتوا میکنند و هم به استراک میگذارند بهترین ها را. 

البته نباید از این نکته غافل شد که وبلاگ نویسی یکی از بخش های این نوع پلتفرم است. اما سادگی و راحتی این شبکه ها و این ابزارهای گوناگون باعث میشود تا جایی مانند وبلاگ با تمام دغدغه ها و دقت ها کمی کمرنگ تر شود. در وب 2 و سوشیال نتورک ها نیازی نیست که نابغه باشید ، به دقت وبلاگ نویسی برای درج چند خط کوتاه نیازی نیست. زندگی وب 2 ایی بسیار راحت و بی دغدغه است ، بسیار روان. همین مختصر و مفید بودنش جذاب است. همیشه به روز هستید و در جریان. قابلیت شخصی سازی بسیار بالایی دارند و شما را در مسیری که دوست دارید و به صورت هدفمند قرار میدهند.

نکته ی دیگر ارتباط با دوستانی است که قبلا فقط خواننده ی وبلاگشان بوده ای و حال ، تمام قد و سریع به تبادل نظر میپردازید. دیگر کامنتدانی وبلاگشان و رد و بدل شدن چند کامنت اصلا معنی ندارد. دوستانی که وبلاگشان را میخواندم زیادند. آقای ابطحی ، اسپایدرمرد ، حزب جوانان زیر آفتاب ، یک پزشک ، کمانگیر ، یک فتحی ، بامدادی ، وحید آنلاین ،  پرهام ، نقدعلی ، آق فری و شرکا ، میلاد ، زنگوله ، نیما اکبرپور ، مهدی علاقبند ، گردباد ،  فاطیما کریمی ، جودی آبوت ، شاسوسا و بسیار بسیار از دوستان دیگر که خواننده ی همیشگی وبلاگشان بودم را آنجا به درستی درک کرده ام. مجال خوبیست برای محک زدنشان. تقریبا مشترک 500 وبلاگ نویس قدیمی هستم و با دقت نوشته ها و مطالب به اشتراک گذاشته ی آنها را بررسی میکنم. زندگی شیرینیست ،  حتا از گودر خوانی هم بهتر ،  حتا از سر کردن در سایت های ترمینال هم بهتر است. لحن نوشتن آدم را روانتر میکند در ضمن.

این چند خط را نوشتم که بگویم فرندفید و توییتر ،  علت فراموشی من است. علت فراموش کردن اینجا‌.  قرار بود به مناسبت 4 سالگی اینجا ، روی هاست شخصی و با ترکیب و ساختار وب 2 ، تحولی ایجاد کنم که نشد. اما به زودی اینجا رخت نو بر تن خواهد کرد...

و در نهایت... ، ایــنــجــا 4 ســالــه شــد ،  چهار سال خاطره.


+ نوشته شده در 12:45 توسط Conformist™.
2009/8/19
از ته نشین شدن تا به سطح رسیدن
گاهی انسان ها به چیزی فکر میکنند ، فرو میروند و بالا می آیند ، بالا می آورند. من دیر زمانیست که فکر میکنم ، اما اصلا نه فرو میروم و نه بالا می آیم ،  فقط بالا می آورم. این بالا نیامدن درد دارد. 

میروم و کمی در فرندفید و توییتر مشغول میشوم ،  اما عقیم شده ام. واژه هایم همه بی ریشه اند. کلام ِ فاخر و اندیشه ی شامخ را کامل از دست داده ام. شاید این حقیقت داشته باشد که من به سطح آب رسیده ام. این سطح حتا موج هم ندارد ، به شدت راکد است. گندیدن پایان راه است عزیز.

...

بیست و سه سال ، کمی بیشتر ، کمی کمتر. تصویر خودت در آینه آزارت نمی دهد ، حس خوبی هم نداری. فاجعه اینجاست. وقتی این تصویر خنثی از درونت بالا میزند ، یعنی شکست خورده ای ، یعنی تمام شده ای.


فتوبلاگ / بزودی

+ نوشته شده در 11:1 توسط Conformist™.
2009/6/25
اینجا چراغ نه ، مشعلی روشن است
به حیرانه 

اگر اندکی تردید داشتم برای نوشتن ، با دیدن همین چند خط و زنده شدن بوی راش در مشامم تردیدم از بین رفت. هر چند که حاصل یک سوء تفاهم است در اصل ، راشی که من گفتم کجا ، بوی راشی که تو گفتی کجا. راش من وسعتش به اندازه ی یک کف دست است ، راشی که تو گفتی دنیا را عطراگین میکند.

حیرانه ، سخت نیست اگر باور کنیم زمانی این حیاط خلوت دیوار نداشت ، زمانی این حصار و حصر ِ ما مردمان انقدر تیره نبود.

حیرانه ، مثل برق و باد میگذرد این روزها. بدون معنی سریع هستند. بدون دلیل. من محو شدم میان این همه پریشانی ، تو حیرانی هم اکنون. صد آرزوست بر این حیرانی تو...

حیرانه ،                    اسمت چقدر آشناست ، گویی حیران بوده ایم و از پس ِ این حیرانی ، حیرانه شدی. من چرا به جای حیران شدن ، گم شده ام؟ گم به معنای گم شدن ، گم به معنای محو شدن ، گم به معنای...


پیامبر مشوش کماکان در خیابانها قدم میزند ، در همین حوالی ، در همین نزدیکی. هنوز هم پیامبر زمان خود را ندیده اید؟


بعد نوشت:  موضوع فراتر از فارغ شدنهاست ، فارغ و گرفتار بودن صفت است متجلی در پریشانی. گیرم که فارغ شدم ، تهی شدن را چه میکنم؟ گیرم که عاشق شدم ، خلاصی را چه کنم؟ ما اسیر دغدغه ایم ، فارغ شدن و در دام شدن هم از پریشانی این روزها نمی کاهد. نسیم دلدار باید بوزد بر صورت ما ، باید بپیچد در زلفهای پریشانمان.

+ نوشته شده در 1:41 توسط Conformist™.
2009/5/29
حجم مقعر تنهایی
و اینگونه شد که مردم سرازیر شدند. راه افتادند به سوی پایین خیابان. اتوبوس تازه رسیده بود و درست در لوکس ترین قسمت تهران توقف کرده بود ، اکثر مسافران یا دانشجو های از مرکز شهر برگشته بودند یا کسانی که از جنوب شهر برای تماشای ویترین های پر زرق و برق پاساژ ها آمده بودند. کسانی هم که در صف منتظر بودند ، یا کارگران خانه های از ما بهتران بودند و یا کارمندان دون ، که پولی ته جیبشان نبود. جمیعت مثل مور و ملخ در هم می پیچیدند و در هم گره میخوردند. گره هر لحظه کور تر هم میشد. عده ای میدویدند تا به اتوبوس برسند و با این خستگی مجبور به منتظر موندن نباشن. در این بین عده ای از مردم هم به خرید مشغول بودند. عده ای دنبال پارکبان میگشتند و عده ای دنبال جای پارک. در اون ساعت عصر یه مرد داشت از بالای خیابان رنگارنگ به سمت پایین میرفت. هوا ، سوز عجیبی داشت و رنگها جلوی چشمهاش خاکستری بودند ، خاکستری اما شفاف. خودش بود و خودش ، چشمهاش خیره بود به سنگفرش تا چشمش به مردم نیوفته ، مردم هم اصلا حواسشون نیود. مردم نمیدونستند پیامبری در ردای یک جوان داره بینشون قدم میزنه ، مردی که به اندازه ی همه ی اون جمعیت دچار اندوه بود. کسی حس نمیکرد این مردی که از بغلشون رد میشه ، چه حجم ِ بزرگی از تنهایی رو به دوش میکشه. همه فقط موهای پریشونش رو می دیدند. همین

بعد نوشت:  کل متن یکسان نیست ، قسمتی از نوشته گویی کتابی ست و قسمتی محاوره ای. بگذارید به حساب پریشانی نویسنده. درست به مانند حس و حالی که ریاضیدان فیلم ذهن زیبا بعد از مرخصی از تیمارستان داشت. یک معادله ی دو مجهولی هم بسیاری از کاغذهایش را مخدوش میکرد.

+ نوشته شده در 9:37 توسط Conformist™.
2009/4/16
من ، پاییز ، بارون ، سنگفرش
اینجوری نگام نکن ، میدونی طاقت ندارم لامصب! همینجوری کلی مورچه داره مغزمُ میخوره.

بهت نگفته بودم؟ دلم میخواد همین الان پاییز بشه ، بارون بیاد ، دم غروب ، توی خیابون کارگر قدم بزنم. یا شاید پیاده روهای خلوت ولیعصر رو انتخاب کردم ، بعد از قرار با بچه های فرفره باز. همینجوری قدم بزنم ، بی دغدغه ی بارون. انقدر برم تا دیگه مچ پام نکشه. بشینم و یه تیکه کاغذ از تو کیفم در بیارم و برات شعر هایی بنویسم که دلت بلرزه. مثل دل ِ من که گاهی بد میلرزه. بد اندوه دار میشه و بد میلرزه. بعضی از پیاده رو ها عطر تو رو داره. تو رو میگم ، حواست به منه؟


بعد از تحریر: اگر میخوای یه دل سیر گریه کنی ، "رویای نا تمام" رو ببین ، با اسپیکر روشن.

+ نوشته شده در 18:15 توسط Conformist™.
2009/3/25
کفر نگاه عابرانِ جستجو گر

لبخند بزن ، پنجره اینجا بوی رفتن تو را ندارد. یادم رفت بگویم چشمانت بوی کفر داشت ، کفری که ایمانم را صد برابر کرد. حتا کافر، خدا را در چشمهای تو جستجو میکند و به شهود می رسد. 

سایه شده ای ، سایه شده ام ، روی این زمین خیس سایه ها بلندتر هستند ، کشیده تر ، با قامتی استوار تر. سایه های ما عشق بازی میکنند میان ِ رفت و آمد عابران ِ بی سایه. لبخندهای خورشید ِ نیمه جان عصر ، خورشید ِ خسته... عشق می لغزد میان اشک های ما...

+ نوشته شده در 15:54 توسط Conformist™.
2009/1/17
بن بستی از جنس وهم
من ، عابر هزار ساله ی این کوچه ام. گریخته ام از تمام بندها. اکنون اینجا ، قرار است متولد شوم. با همین حس ناشناخته ای که دارم ، دقیقش می شود خنثا.

از کوچه ی اول عبور میکنم ، درست جایی که یادم نیست اسمش چیست ، تازه از غار بیرون زده ام. غاری که چهل و اندی روز درونش بودم. من عابر هزار ساله ی این کوچه ام ، و این شاید شروعی باشد برای نوشتن دوباره ام.

سوت میزنم و میگذرم از این کوچه ، هزار بار نوشته ام و سوزانده ام. گاهی آدم نوشتنش می آید ، اما جرات آشکار کردنش را ندارد. من اینگونه بودم ، درست چهل و اندی روز. جنس نوشته هایم قرار بود بدون دغدغه باشد ، زیاد به عنوانش هم فکر نکردم. فقط دارم حرف میزنم ، شاید درد دل  ، بر خلاف همیشه که کتاب میخواندم و موسیقی میشنیدم و فیلم میدیدم تا بنویسم. هر چه هست از هرزگی و شهوت نوشتن است. معنا و مفهوم روشنی ندارد . درست به پیچیدگی و دیر هضم بودن همین واژه ها. واژه هایی که به قول دکتر مجد باید در عین پختگی تحریر شوند.

رونوشت به دوستان گرانمایه: توان پاسخ به نظرات شما را نداشتم. از پیام های پر لطف همه ی عزیزان سپاس. دعاهایتان به کار آمد ، فهمیدم که دنیا دقیقا بن بست است ، فقط باید گرافیتی کشید روی این دیوار چرک. همین و بس. طرح های این دیوار همه اینجا خواهند بود. بار دیگر سپاس.

+ نوشته شده در 0:12 توسط Conformist™.
2008/11/24
فرشتگانی که معصومیتشان را گم نکردند


- متنفرم از اینکه حرفهای احمقانه بزنم.
- حرفهای احمقانه ای که میزنی باعث میشه بیشتر دوستت داشته باشم.

Snow Angels , کارگردان David Gordon Green


دوستان ، رفقا!
به بن بست رسیدم ، دعا کنید برام.
+ نوشته شده در 20:47 توسط Conformist™.
2008/11/24
یادگاری از شهری که کتاب نداشت

اینروزها این اثر موسیقایی آرامم می کند ، اصلا "چوپان"ش را میتوان هزار بار شنید.
زرتشت
موسیقی تلفیقی
موسیقی و تنظیم: سینا ودجانی
ی
اثری بی نظیر از آوای باربد 
+ نوشته شده در 6:35 توسط Conformist™.
2008/11/12
خاک کویر ، مرا از خودم می دزد اینروزها
تبسمی کرد. به روی زمین خم شد و با دست چپش یک مشت خاک برداشت. خاک گرم بود ، به نظرش آمد که چیز جانداری را در دست دارد. گرمی خاک مزرعه به مانند گرمای تن گنجشکی بود که در دست انسان به تقلا افتاده باشد. دوباره خم شد و با دست راستش هم یک مشت خاک برداشت.آنهم گرم بود. هر دو دست را بهم فشار داد و خاکها را به زمین پراکند. از میان درختان به سمت جنگل رفت. نزدیک جنگل یکبار دیگر ایستاد و باز مقداری از خاک مزرعه را در دست گرفت. حتا آنجا هم خاک گرم بود. با خود گفت "سراسر مزرعه گرمای یک موجود زنده را دارد". خاک را به صورتش نزدیک کرد ، بوی خاک را به شدت فرو برد. زیر لب زمزمه کرد "راستی این زمین چه بوی خوبی میدهد ، مثل بوی توتون". سرش را بسوی آسمان بلند کرد ، دستها را از هم باز کرد و نفس و عمیقی کشید. سپس از همان راهی که آمده بود برگشت ، آخر سوزانا منتظرش بود.

ساعت بیست و پنج ، کنستانتین ویرژیل کئورگیو

+ نوشته شده در 8:56 توسط Conformist™.
2008/11/6
[بیپ] خوار این زندگی!

 وایسا دنیا ، وایسا دنیا ، من میخوام پیاده شم




+ رونوشت به تمام خیابانهای ِ بی خاصیت ِ اینروزها ، خیابانهایی که بوی باران دارند ، اما بو ندارند.
+ نوشته شده در 11:8 توسط Conformist™.
2008/10/22
فوتی از اعماق ٍ درون
امروز یکم آبان بود ، یکِ آبان. اول ِ آبان ، روز  ِ بسیار مهمیست برای دنیا. برای تمام دنیا. 

امروز من به این دنیا اومدم. با به دنیا اومدن من دنیا با رنگی آشنا شد که تا قبل از اون به خودش ندیده بود. یک رنگ به انحصاری بودن ِ نسبتِ من به کل آدمهای دنیا. بدون من این دنیا چقدر کم داشت بودن رو... وای که من چقدر برای این دنیا ارزش دارم.

اگر من نبودم چقدر این دنیا بی معنا بود. اگر من نبودم این دنیا کسی رو نداشت که تو غروب های پاییز ، خدا رو به تصویر بکشه. اگه من نبودم دنیا این همه خیال رنگی رو کجایِ دلش جا میداد. اگه من نبودم دنیا چیزی کم داشت. اگر من نبودم این دنیا کسی رو نداشت که با کویر ، عشق بازی کنه. کسی نبود که به رقص نور میان ابرها به چشم یک خریدار نگاه کنه. اگه من نبودم کسی معنای تنهایی رو درک نمیکرد. اگر من نبودم به تعداد دنیا ، چقدر علاقه کم داشت ، چقدر عشق کم داشت ، چقدر علی علی اکبری کم داشت.

امروز همکارها حسابی حال دادند و یک کیک و جشن خصوصی برام گرفتند. بدون اینکه خبر داشته باشم. به شدت چسبید.دمشون گرم... خستگی ِ پر کاری اینروزهام در اومد...

یک مرد ، به توان 2 ، هر روز ، به روز میشود!

بعد از تحریر: یکی از دوستان گوش دادن به "جبر جغرافیا" از نامجو رو در روز تولد توصیه کرده بودند ، این دقیقا کاری بود که همون روز انجام دادم. در ضمن ، این خود شیفتگی در این نوشته باید برای همه باشه. روز ِ به دنیا اومدن هر انسانی برای دنیا خیلی مهمه. چون اون انسان دقیقا مثل خودشه و نه هیچکس دیگه. یعنی هر انسان یک رنگ منحصر به فرد و تکرار ناشدنیه.....

+ نوشته شده در 23:59 توسط Conformist™.
2008/10/16
یک حرکت ، یک عمر

فقر اما حکایتیست که تا فقیر نباشی نمی فهمی دردش را. حتا اگر فقیر بوده ای و اکنون نیستی ، نمی فهمی. اصلا شاید نفهمی. شاید نگیری با تمام وجودت. شاید نفهمی زیر همین سقف لعنتی آسمان چه خبر است. زیر آسمان همین شهر. اگر فهمیدی ، به دیگران نیز بفهمان...

حرکتی همگانی برای صرفه جویی در نان
این یک رابطه ی ریاضی است. دلایل علمی برای صحت داده هایش ندارم. اما این را میدانم که اگر این رویا به واقعیت تبدیل شود ، دنیا تکان کوچکی خواهد خورد.

اگر خانواده های شهری ایران را به طور متوسط یک میلیون خانوار در نظر بگیریم ، مصرف هفتگی هر کدام از این خانوار ها را 10 نان ، به عبارتی داریم ده میلیون نان.
اگر هر خانوار هفته ای یک نان در مصرف اش صرفه جویی کند میشود یک میلیون نان در هفته و به عبارتی 4 میلیون نان در ماه.
قیمت متوسط هر نان در شهرهای ایران را بگیریم 25 تومان*، هر هفته بیست و پنج میلیون تومان میتوان برای تغذیه ی ایرانیان محروم از حقوق اولیه هزینه کرد.
من فراموش نکرده ام که هیچ کدام ما از حقوق واقعی خود بهره مند نیستیم و به این داستان اشراف دارم که دولت فخیمه بیشتر به فکر نیازمندان ونزوئلا و بولیوی و عراق و افغانستان و ... است ، اما این حرکت واقعا ربطی به هیچ کدام از این مسائل ندارد. هزینه ی 4 نان در ماه میشود 100 تومان. اگر در تورم این روزها باشد میشود 500 تومان ، نه ، میشود 1000 تومان. دو مسیر را پیاده رفتن تا خانه و از تاکسی استفاده نکردن هم میشود 1000 تومان. باید حرکتی کرد. البته اگر کسی فکری برای ضایعات نان بکند قضیه خود به خود حل میشود. اما...
*در شهرکِ محترم ِ غرب ، یک عدد نان سنگک را خریدم 1000 تومان ناقابل!

توضیحات روز حرکت وبلاگها در یک پزشک 
سایت رسمی این حرکت
بعد از تحریر: آپشن های دیگری هم در اختیار مشتریان بود ، ۱۵۰۰ و ۲۰۰۰ تومانی. عزیزانی که پشت بیمارستان آتیه رفته اند خرید نان میدانند!
+ نوشته شده در 12:40 توسط Conformist™.
2008/10/15
روزانه نویسی { سنگ قبر وبلاگ نویسی }

این روزها بیشتر میل دارم تا در تامبلر بنویسم. سادگی سادگی سادگی... بینهایت سادگی...

این پست فقط به عشق تامبلر گذاشته شده.

یک مرد ، به توان 2 در تامبلر ، روزانه های مرا پذیرا خواهد بود. هر روز. البته نوشته های اصلی ام کماکان در همینجا خواهد بود.

ای کاش بلاگفا هم یه جورایی انقدر راحت بود!

+ نوشته شده در 21:7 توسط Conformist™.
2008/10/13
رساله ای در باب ٍ خیابان {یک}

دیشب خیلی سخت گذشت. درد ِ دندون و غیره... که این غیره خیلی بیشتر از درد ِ دندون ، درد داشت. نمی دونم باید تو این منجلاب ِ روزانه نویسی خودم رو غرق کنم یا نه. این همه ی واژه ی عقیم شده رو کجا بریزم غیر از اینجا؟ کجا بنویسم که من یک انسان ِ خوشحالم با اسانس اندوه؟ کجا بنویسم که دلتنگ غروب های سرد پاییزم. مینویسم ، ببین:

دوست دارم نیم ساعت از غروب گذشته باشه و من تو خیابونهایی باشم که مَردم از شدت سرما ، کز کردن تو کاپشن هاشون. دوست دارم به چهره های مردمی نگاه کنم که از شدت سرما بی تفاوت از کنار هم رد میشن و انگار صد ساله که از یخ زدنشون گذشته. من این حالت رو دوست دارم. من این یخ زدگی رو به شدت دوست دارم. من اون خاطراتِ ماتِ بچگی هام رو به یاد میارم که سرماش بیشتر بود و مردم بیشتر تو خودشون فرو میرفتند. انگار این بیرون زدگیشون عذابم میده. انگار اذیت میشم وقتی که مردم چشمهاشون میبینه. سایه بودن بین این جماعت یخ زده ، عجب فرصتیه برای شنیدن ِ اصواتِ کمتر مجال یافته. اصواتی که در طول سال فقط به خاطر یک خاطره ی خاص از قفسه ی ذهن بیرون کشیده میشوند.


سال ِ گذشته ، همین موقع ها بود که یکی از داستانهای محمد محمد علی رو خوندم. داستان مرغدانی. نمیدونم تا چند ساعت بعدش سر درد داشتم. از اون سر دردهایی که همراهش بغض تو گلو میمونه. از اونهایی که آدم دلش میخواد چنگ بزنه به دیوار. این عکس دوباره منو به اون حال انداخت. از ظهر تا الان احساس میکنم که باید بالا بیارم.

در مورد سمرقند و بخارا پست قبل ، {+} به نوعی دیگر

+ نوشته شده در 22:2 توسط Conformist™.
2008/10/10
خانه در بهشت دارد به گـُــمانم

"عشقبازیم" با خدا نیمه کاره مانده به گُمانم...++

ما جا مانده ایم... همه ی ما جا مانده ایم. در شهری جا مانده ایم که پل ندارد. متاسفانه...

 این ترانه های قدیمی آزارم میدهد. پرواز که میکنی ، میکوبدت روی زمین. هیچ اجباری نیست تا بفهمی که فهمیدن درد دارد. بی وقفه فهمیدن دردش بیشتر است. از آتش ِ این کاروان ، دلم ترسیده گویا. ترسیده از این سکوتِ قبل از طوفان. پیله ای ساخته مثل ساختن چیزی که شاید بادبادک باشد. باید بشود جرات کرد و نوشت که بی خبرم از خود و نظرم هست با وی...+++

جاری شدن را جشن میگیریم ، به افتخار میهمان های ناخوانده ی نیمه شب ، به افتخار بوسه های ناگهانی ، به افتخار ترس ِ هویت و تمامی این افکار خوش. به افتخار تمام کسانی که در هیاهو زاده شده اند. به افتخار تمام این لحظه هایی که سوخت شدند برای پیدا کردنِ همانی که بوسه هایش ناگهانی ست. به افتخار ترس ، دلشوره. به افتخار تمام میهمانهای ناخوانده ی امشب. به افتخار من.به افتخار من. به افتخار من یک دقیقه سکوت...

{+} رونوشت به تمام عوامل سرگیجه های امروزم ، محمد رضا شجریان ، سُدیُم ، افشین قطبی ، هانیه سلامی راد ، نیوه مانگ ، سمرقند و بخارا ، Material Handling ، افسر راهنمایی که در صحنه ی تصادف دومم ظاهر شد ، برادر "تارانتینو" ، مدیریت عامل دنیا "حضرت خدا"...

++ خداوند متعال تعرضی به اینجانب نفرموده اند و این حقیر نیز مرتکب چنین حماقتی نشده ام! این دفعه ی آخر خدا "اعصاب معصاب" نداشت. اگر چیزی گفتید یا نوشتید و خداوند با صاعقه پاسخش را ارسال کرد ، به اینجانب ترش رویی نفرمایید... البته اگر رویی برایتان باقی مانده باشد! مسئولیتش با ذهن منحرف خودتان است که مستقیم به سراغ این بزهکاری ها میروید!!!

+++ آخر به چه گویم هست از خود خبرم ، چون نیست / وز بهر چه گویم نیست با وی نظرم ، چون هـست

++++ این نوشته تحت تاثیر این نوا نوشته شده است. حداقل رنگ و لعابش را از این گرفته. از کیان... 

+ نوشته شده در 6:24 توسط Conformist™.
2008/9/26
وقتی که "پدر" شدم...

conformist.ir

به دخترم ، "ایراندُخت "
 
بابا برایت هدیه ای آورده ، از جنس بلور ، از جنس نور. بابا برایت تمام ستاره هایی را که دوست می داشتی را از آسمان قرض گرفته. دخترم ، دختر عزیزم ، برایت دلتنگم ؛ برای تو و دیگر خواهران آینده ات. برای تو و آن آرزوهای آبنباتی ات نگرانم. برای دندان درآوردنت نگرانم عزیزم. برای درد واکسن هایت بیقرارم. برای هفت سالگیت نگرانم. برای چشمهایت که صفتی برای بیان زیباییشان نمی یابم نگرانم. تمام درد های روشنفکران عالم را از تو دور خواهم کرد ، حتا اگر لازم باشد که تمام کتابهایم را بسوزانم. این اندوه لعنتی را برای من باقی بگذار. دخترم، دخترکم، مبادا کافه نشین شوی. مبادا بفهمی ، مبادا کتاب بخوانی و پشت به پشت سیگار دود کنی. مبادا غرق شوی در این اندوه لعنتی... مبادا به معنا دچار شوی بابا. زندگی فقط فهمیدن نیست. راحت و بی آرمان. اصلا گور پدر زندگی... تو فقط زندگی کن ، همین!
{--}رونوشت به دو دختر دیگرم ، دوقلو های عزیزم ، "مهر انگیز" و "شور انگیز"

به دعوت دخترک برای اول مهر:
خیلی از دوستان نوشته هایی رو برای اول مهر نوشتند. من میخوام یکی از بهترین خاطراتم رو از اول مهر براتون بگم. سال اول راهنمایی برای من بهترین اول مهر زندگیم بود! درست حدس زدید ، اون سال من اصلا مدرسه نرفتم!!! اون سال به خاطر جراحی "پای راست من!" کلاس اول راهنمایی رو از دست دادم و سه ماه هم از سال سوم رو. البته رفتم متفرقه امتحان دادم که خودش داستانی داره برای خودش... حالا باید بررسی کرد و دید که چرا بچه های نسل ما در هر رده ای تو فکر استاد کردن یاور مدرسه بودند. یا چرا انقدر نفرت از بازخوانی خاطراتی دارند که همه جای دنیا یکی از بهترین خاطرات زندگیشونه.
پ.ن: بزودی از این پست خواهم گذشت.
+ نوشته شده در 11:31 توسط Conformist™.
2008/9/14
هارمونی ِ سنگفرش با کفشهایمان...
 

در ستایش سادگی ، سادگی و سادگی {+}

 

85 دقیقه لذت بردن از آرامش و موسیقی. لذت بردن از سادگی ، کیفور شدن از زیبایی. زیبایی خارق العاده ی روایت یک داستان. در صحنه های بازگشت به خاطرات، زیبایی شگفت انگیز و خیره کننده ی شیوه ی روایت فیلم آدم رو میبره به روزهای خوش ِ مردم ِ بلوک شرق، هر چند که محصول با برچسب ِ ایرلند عرضه بشه. در تک تک صحنه هایی که موسیقی هست به نوعی سادگی روان در ریتم و گفتار بازیگران نمایان میشه. یک نوع هارمونی کامل! از دست ندهیدش!

 

مرتبط با فیلم {+}


یک هفته ی اخیر را چگونه گذرانده ایم:
آ) تصادف کرده ایم ، اووووف! زنده ایم شکر خدا! {نکته ای برای پست بعد}
ب) سه ایده داشتیم که هر سه را کسان دیگری اختراع فرمودند و حالش را بردند. خبرش را از رادیو  گرفتیم! تمامش مثل آوار بر سر ما خراب شد!
ج) مطلع شدیم {+} افرادی که زیاد فکر میکنند بیشتر چاق میشوند! به وزن خود افتخار کردیم! البته خودمان بهتر از هر کس دیگری میدانیم که این "فکر کردن" در واقع همان "فکر و خیال" است که در هیچ ساعتی از شبانه روز رهایمان نمی کند.

پ.ن: داشتم فکر می کردم و چاق میشدم که باید خیلی سریع ایران رو بگردم. اگر تخریب آثار طبیعی و باستانی همینطوری ادامه پیدا کنه ، این صحنه ها برای نسل بعد میشه حسرت و برای ما خاطره!

پ.ن2: رضا عظیمی کلا شورش را در آورده. بس که باحال است این بشر لامصب!
بعد نوشت: DESERTER کلا شورش را در آورده. بس که باحال است این بشر لامصب!!! {فقط به مناسبت حال گیری}
+ نوشته شده در 14:24 توسط Conformist™.
2008/8/25
وقتی که خورشید ، دوگانه سوز شد

 درست یک ماه شد. درست یک ماه ، از آخرین باری که واقعا نوشتم. یک ماه است که به تو فکر نکرده ام. یک ماه است که تو را تجسم نکرده ام. حتما می پرسی این همه دلتنگی برای چه؟ برای یک شخصیت که حتا وجود خارجی ندارد؟ دقیقا. تو برای من فراتر از یک شخصیتی. فراتر از تمام این تن های خوشبو. فراتر از تمام این رنگ ها. گاهی در کالبد یک دختر ظریف بلوند ظاهر می شوی و گاهی در شمایل یک دختر گندمگون. گاهی چهره ات عجیب معصوم است و گاهی تصویری میسازی از یک شیطنت جاری در رفتار. من باید به تو فکر کنم تا بتوانم بنویسم. اصلا من فقط برای تو می نویسم. مهم نیست که تو به وجود نیامده ای. مهم نیست که خدا فراموش کرده باشد که تو را برای من خلق کند ، و از همه مهمتر فراموش کرده تا مرا برای تو قرار دهد. من باید به تو فکر کنم. هر شب ، هر روز ، بی وقفه. برای زنده ماندنم باید هر روز تو را تخیل کنم. من باید هر روز عاشق دختری شوم که به خوابم می آید. لحظه های خالی ما باید با حضور هم رنگ بگیرد. حتا اگر تو را خدا نیافریده باشد حتا اگر ما را در دورترین نقطه نسبت به هم قرار داده باشد. حتا اگر تا آخر عمر از وجود داشتن هم بی خبر باشیم.

خوابم می آید عزیزم. گرمم ، آتشم ، اندوهگینم. آرام بخواب. هر کجا که هستی ، هر جای دنیا که هستی. حتا اگر هنوز آفریده نشده ای. آغوشم به یاد توست...


مرتبط با متن: به شدت با کارهای نقاش اسطوره ای Leonid Afremov ارتباط برقرار کرده ام. مخصوصا با این کارش. البته این اثرش هم دیدنیست و به نوعی برای من آشناست. بشتابید و عکس هایش را در گالری سایتش ، در سایز بزرگ ببینید.
گروه اوهام در تارنمای رسمی گروه تنظیمهای جدیدی از چهار اثر قدیمی رو ارائه کرده که ...

این گروه را دوست میدارم. بسیار زیاد. اینروزها بیشتر.

+ نوشته شده در 9:59 توسط Conformist™.
2008/8/9
یک فنجان استراحت...

مگان: من از مرگ نمیترسم. اما خوب که نگاه میکنم ، میبینم زندگی هم نکردم. این منو میترسونه.


عادت ندارم داستان فیلمهایی که میبینم رو برای کسی شرح بدم. ترجیح میدم کسی که میخواد این فیلمو ببینه ، بدون "پیش دانسته" و "تصویر ذهنی شکل گرفته از دیدگاه دیگران" با فیلم همراه بشه. سعی میکنم اما این بار نتونستم خطر لوث شدن رو از بین ببرم. Rails & Ties به کارگردانی الیسون ایستوود این پتانسیل رو داره که بشه ازش یاد گرفت و از بعضی سکانسهاش لذت برد. مثلا گفتگویی که بین تام و مگان انجام شد: در اون صحنه تام با استیصال سعی داشت یه راهی پیدا کنه تا مگان رو قانع کنه ، که به درمانش ادامه بده. میگفت: "باید یه راهی باشه ، حتمن هست ، ما یه راهی پیدا میکنیم ، باید یه راهی پیدا کنیم." و زیباتر ، جوابی بود که مگان داد. خیلی راحت گفت: "مرگ... آخرشه...". و واقعن مرگ هم خودش یک نوع راهه. در بعضی موارد بهترین راهه. یه جورایی قرار نبود دست و پای بی مورد بزنند تو شیمی درمانی و سرنگ و لوله و این آت و آشغالا. تو این فیلم بر خلاف خیلی از فیلمها و سریالهای وطنی ، شب احیایی وجود نداشت که "معجزه ی خارج از برنامه*ی روتین" اتفاق بیوفته! دیدگاه رئال این فیلم و ریتم روان و ساده اش ساعت خوبی رو برای من ساخت.

 

* شخص ِ من به این نوع از اتفاق ها ایمان دارم و تا امروز که از ایزد یکتا عمر گرفتم ، چند تاییش رو به چشم دیدم.

خنک آنکس که چو ما شد همه تسلیم و رضا شد / گرو عشق و جنون شد گهر بحر صفا شد

بعد از تحریر: عزیزان من ، این فیلم ، فقط یه فیلمه!!! ازش انتظار معجزه نداشته باشید. چون دیدم خیلی از دوستان علاقمند شدند تا فیلم رو ببینند ، باید یادآوری کنم که این فیلم یه روایت ساده از زندگیه آدمهاست. سادگیه بیش از اندازه ی این فیلم بود که منو جذب خودش کرد ، ممکنه برای شما غیر قابل تحمل باشه!  

+ نوشته شده در 12:9 توسط Conformist™.
2008/8/1
اپیزود های ِ یک داستان ِ کوتاه ِ کوتاه.

در میان عکس هایم ، این یکی بوی خوبی دارد.

تو ، با تو هستم ، ببخشید ، باید میگفتم شما!  شما ، همیشه عادته که زیر بارون ، تمام لحظه ها رو نیمه کاره بگذاری. کوچه از نور چراغهای مهتابی روشن شده بود و فقط تو کم بودی. درسته ، گفتم تو! تویی که به اندازه ی تمام پیامبرهای دنیا غم داری. تمامشون نه ، فقط بیشتر از مسیح. تو مصلوب ِ دردها شدی خاتون ، گیر کردی تو خار های تاجی که روی سرت گذاشتند. گاهی وقتها هوس میکنم یه گوله برف بزنم وسط صورتت. از همونهایی که تو این عکس بالا هست. اما خُب تو بانوی ِ بارونی. تو یکتا ملکه ی عصر های بارون زده ی خیابون "ویلا"یی. با تمام شیرینی فروشی هاش ، با تمام کافی شاپ ها و تمام پیتزا فروشی هاش...*


در این وبلاگها ، همه ی ما غرق در شهوت ِ دیده شدنیم ، و شاید ذات ِ برپایی ِ یک تارنما نیز همین دیده شدن باشد. یک تعریف کلی شد ، ولی دایره ی این احساس بسیار وسیع است. اسمش را از شهوت به احساس تغییر دادم. چون ذاتش بد نیست. خیلی از ما ، با دیده شدن زنده هستیم.

* به خدا ، موضوع ، ناموسی نیست!

+ نوشته شده در 23:53 توسط Conformist™.
2008/7/22
تیترهای من همیشه یک هستند!

عکس از Mark Kitaoka ، معرفی شده توسط آقای اولدفشن


چفت و بست نداره لامصب ، دهنمو میگم. واسه هرکی کامنت میگذارم یه جوری "می..." ، دهنمو میگم. اصلن دیگه نه کامنت میگذارم و نه میگذارم کسی کامنت بگذاره. من اینو کندم و انداختم دور ، دهنمو نمی گم ، منظورم این دندون ِ پوسیدست.
ایشون فرمودند که:

نمازیکه از روی عادت خونده شود ، نماز نیست. تکرار یک عادت است ، نوعی اعتیاد!

پی نوشت ِ من:

من بی تاب ِ این اعتیادم. گویی خدا عادت کرده که من آخر وقت ، کلماتی را از حفظ میگویم و تمام. شروع ماجرا از اندوه است. نماز من از آن اندوه رنگ میگیرد. به مانند مردی مست ، که تصمیم دارد به خدا ناسزا بگوید اما آخرش به ناز کشی می انجامد. معشوق ما را عادت ، اعتیاد نمی کند.

پ.ن: می دانم که در این نوشته ها خودم نیستم. پس گیر ندهید. پیشاپیش از لطف شما سپاسگزارم!

+ نوشته شده در 14:38 توسط Conformist™.
2008/7/15
تو را همیشه در کنج خاطره هایم دارم
4 پست برگزیده ی من در ویویو به مناسبت خداحافظی موقت از این سرویس.

1) مثل گاو میخوریم ، مثل خرس میخوابیم ، انتظار داریم دانشگاه "ام آی تی" هم برامون ایمیل "فدایت شوم" بفرسته!!!

2) عاقبت ما زیر چرخهای تریلی له شدنه!      چــــی؟ نه؟!! یعنی قراره خیلی مسخره تر بمیریم!!!*

3) خدا هدایتت کنه ، تویی که فکر میکنی باید هدایتم کنی!

4) بوی سوختن میاد!!! آی لعنتی ها!!! به سمت آشپزخانه ندوید!!! بوی مذکور از سوختن جگر ِ سوخته ی ماست...

*تحت تاثیر فلزی بودن
+ نوشته شده در 13:26 توسط Conformist™.
2008/7/12
تلخم لعنتی! ببوس مرا...
رفتم به کوی خواجه و گفتم که خواجه کو؟
گفتند خواجه عاشق و مست است و کو به کو
گفتم فریضه دارم ، آخر نشان دهید
من دوستدار خواجه ام ، آخر نیم عدو
گفتند خواجه عاشق آن باغبان شده ست
او را به باغها جو ، یا بر کنار جو

پویا کوچولو فقط شش سالشه. آخر ِ شب اومده بود خونه ی ما. همسایه ی رو به رویی ما هستند. از وقتی به دنیا اومده ، چون تمام فامیلشون شهرستان زندگی میکنن ، بیشتر وقتش رو پیش ما میگذرونه. به پدرم میگه عمو ، به مادرم میگه خاله ، و به من هم میگه دایی! دیشب اما خیلی فرق میکرد. تو ذهن پویای شش ساله یه جرقه هایی زده شده بود. دنبال جواب میگشت. ازم پرسید: دایی روح چیه؟ یه لحظه فکر کردم. باید تصمیم میگرفتم که با چه زبونی براش توضیح بدم. یا باید با زبون کتابهای مزخرف دینی براش توضیح میدادم ، یا باید یه چراغ روشن میکردم برای آینده. تصمیم خودم رو گرفتم. براش توضیح دادم و عالی فهمید. و پشت سر هم شروع کرد به پرسیدن سئوال های جدید. در مورد مرگ یه کم فیتیله رو کشیدم پایین تا شیرینی اون لحظه هاش خراب نشه. در مورد بهشت پرسید. سئوالش رو با سئوال جواب دادم. پرسیدم تو فکر میکنی کجا باشه؟ گفت جایی که خدا هست. دوباره پرسیدم کجا خدا هست؟ گفت معلم کودکستانمون میگه همه جا ، ولی من فکر میکنم خدا اون بالاهاست ، باید یه چهارپایه زیر پام بگذارم تا بهش برسم.
از همه چیز برای بیان منظورم استفاده کردم ولی جالبش نظریه های یه بچه ی 6 ساله در مورد مسائل جدیه هستی بود. تا صبح کیفور حرف زدنم با پویا بودم. به آیندش امیدوار شدم. ذهن باز و تحلیلگری داره. و جالب اینه که برای نصایح معلم مهدکودکشون یه پاپاسی هم ارزش قائل نبود!!!
توی شهری که تو نیستی! دیونیسوس ، زئوس را می طلبد! این را مولوی برای تو گفته خودآیگان!!!

خَمُش کن ، همچو عالَم باش  خموش و مست و سرگردان
و گر او نیست مست ِ مست ، چرا افتان و خیزان است؟


تلخ های منتخب اُمت ِ همیشه در صحنه را دیدم!!!!:
چای سبز ، ژ ِو ِر ِ سبز ، و خدا گاو را آفرید ، قهوه ی ترک ، هات چاکلت با شکلات تلخ ، هر کوفت و زهر ماری بجز پیاز و سیر و گوجه! ، تلخ ترین شرابی که دم دسته ، و این مردک تمام فلزی هم گفته که: به امید روزی که همه تلخ را بی خیال شوند و "فلزی" را بچسبند.
و اما خودم:!!! شکلات تلخ  Nior 74% و (JD gross 60% (amazonas و (JD gross 70% (ecuador و یک مدل شکلات 92% برزیلی که اسمش یادم نیست ولی به شدت اعتیادآوره. برخلاف همه که قهوه ی فرانسوی و ترک دوست دارند من به قهوه ی آلمانی دلبسته ام! در مورد نوشیدنی ها هم زیاد توضیح داده شده.
+ نوشته شده در 12:52 توسط Conformist™.
2008/7/7
زمانه ای که یک جفت لاستیک ، خواهر و مادر حقوق یک ماه را ، استاد میکند!
اصلاح فوری: اینجا حرمت دارد! فقط با فایرفاکس وارد شوید! اینجا حُرمت دارد! فقط با سافاری وارد شوید!

نگرانم ، نگرانم برای این احساسی که متوقف شده در بین تار و پود ِ این اوضاع قمر در عقرب. نگرانم برای این همه جوون که به جای داشتن هدف و آرمان ، همه چیز رو به تُخ/مشون گرفتند. البته خودم هم روش. تعارف که نداریم ، خودم از همه بدترم. آرمانهای ما رو چه کسی تبدیل کرد به یک بسته ی فاسد و مزخرف؟ چه کسی آرمان های آلبالویی من رو چال کرد وسط حیاطشون؟ لعنتی! لعنتی گیر بده. فقط همین یه بار سه پیچ کن تا بفهمیم کدوم مادر به خطایی ریده وسط مغزمون؟ 
شکلات تلخ ، اینروزها جای بالتیکا رو برام گرفته. ژرستل رو هم ترک کردم. اما یه چیزی برام جالبه. تو وبلاگستان و بین بچه های وبلاگنویس ، یکی از علاقمندیهاشون چیزهای تلخه. مثلا این اوریجینال "دائم الکافئینه" ، اون یکی مثل ریگ سیگار تلخ(نقل به معنی) میکشه. خود من از طرفداران چای تلخ - قهوه ی تلخ - شکلات تلخ - و آبکیجات تلخ* و غیره جات تلخ هستم. اون یکی هم میشینه زهرماری + بال مرغ میخوره چون تلخه! این "تلخ پسندی" بیشتر از اینکه یه جور تب روشنفکرنمایی باشه ، تبدیل شده به تفاوتی در ذائقه!

مناقصه: باقی موارد تلخ مورد علاقه ی خود(شامل خوردنی و آشامیدنی های مجاز!) را ذکر کنید تا با ذکر نام شما در ذیل ثبت شود! در ضمن شاید از این نمد ، کلاهی برای شکم کارد خورده ی ما پیدا شد!!!
تذکر: به فکر نام بردن از تریاک و زهرماری نباشید که در مناقصه شرکت داده نخواهید شد!!!

*بدون الکل و مجاز! روی زمین بودن را ترجیح میدهم. 

تذکری رسید که برگردم به سبک نوشته های قبل. گفتم چشم!

+ نوشته شده در 15:22 توسط Conformist™.
2008/7/5
فاز مثبت! + آمازینگ 60 %
فَن گرافیکم متوقف شده و فن سی پی یو هم زر زر میکنه. مهم نیست. یه جورایی دارم اعصابم رو تقویت میکنم. مثلا میدونم که بوق ماشین سوخته ، ولی تعویضش نمی کنم. اونهایی که بدون بوق تو این "خر اندر خر" اینروزها رانندگی کردن میفهمن چی میگم. بگذریم اصلا ، خودآزاری که شاخ و دم نداره!

این مشق شب کیا رستمی هم چسبید. قیافه ی معصوم بچه ها گاهی اوقات عوض میشد. وقتی قرار بود یه جواب سیاستمدارانه به سئوال "مشق رو بیشتر دوستداری یا کارتون؟" بدن ، فرم صورتشون عوض میشد. دروغی که میگفتند معصومیتشون رو از بین میبرد. اکثرشون با یه بُغضی میگفتند: مشق. یه جورایی واسه بزرگتر ها هم همینه. نکته ی جالب دیگه این بود که همه تنبیه رو به "کتک زدن" میشناختند. یعنی خانواده هاشون استفاده از ابزار* تنبیه رو فقط در آزار جسمی میدیدند تا محرومیت از علاقه های تفننی. به عنوان مثال یکی از این همه خانواده حتا سعی نکرده بود شیوه ی دیگه ای رو استفاده کنه. نمونه اش هم میشد همون دانش آموز پر از استرس. نسلی که درب و داغون از کار در اومد. نسلی که یا معتاد شد یا به ناهنجاری های رفتاری دچار شد. "نسلی که خوب یاد گرفته بود ، اما اندیشیدن رو یاد نگرفته بود**" 

وقتی تو اون سالها (۶۶) همه دنبال ساخت فیلم جنگی بودند ، کیارستمی چه زاویه ای رو مورد بررسی قرار داده. یه جورایی بیخود نیست که دنیا براش احترام زیادی قائله. حالا قشنگی کار اینجاست که مردم هموطن کیارستمی ، از دیدن کارهاش محرومند.

پ.ن: طرف سیگار ِ سنگین میکشه ، قهوه ی با کافیین بالا میزنه ، فکر هم زیاد میکنه ، با خدا هم سر شاخ میشه ، تو هر ۷۲ ساعت فقط ۸ ساعت میخوابه ، اون وقت هر شب هر شب میگه چرا قلبم تیر میکشه؟!! تازه کامنتدونی وبلاگش رو هم بسته! دیگه بدتر ، تازگی ها توهم زده که یه بُز چموش ِ که قراره یه گله رو از آب رد کنه! حالا هیچ کدوم اینها مهم نیست! کُلش رو میشه ندید گرفت. فاجعه اینجاست که مدیریت جهانی ِ رییس جمهور محترم رو زیر سئوال برده! اوه اوه! خیلی تابلو شد منظورم کیه ، نه!

 *گاهی تنبیه میتونه یه جور تشویق باشه. یا تشویق یه جور ابزار تنبیه باشه.

** از درون فیلم!

بعد از تحریر: تو عجب موقعیت مسخره ای گیر کردیم ها! تا نیم ساعت بعد از نوشتن یه مطلب جدید باید همینطور کامنتهای مزخرف رو پاک کنی! از همین کامنتهای:  "وبلاگ قشنگی داری ، به من هم سر بزن!" حالا خدا رو شکر که من تو تعداد بیننده ، بوقم. پر بیننده هاش چه میکشن!

+ نوشته شده در 1:8 توسط Conformist™.

آرشیو / تمام نوشته ها

يونيسف ايران/ حمايت از کودکان يک مرد ، به توان 2 خوراک
با سپاس از سايکو




گيفت کينگ