
به دلیل ماموریت شغلی ، شب ِ تولدم را در قطار خواهم بود. بهانه ی خوبیست برای جدا شدن از این افکار ِ بی سر و ته. شاید دو سه برگی خواندم و دو سه خطی نوشتم برای ِ دل ِ خودم. امروز از آن روزهای اوج فاصله دارم. روز و روزگار خوشست ، شکر ، اما نمیشود کل داستان را ندیده گرفت. از این علی ِ امروز لذت نمی برم. علی ِ اینروزها هویت ندارد ، برای خودش تعریف ِ مشخصی از خودش ندارد. بر خلاف گذشته که هدفی داشت و هویتی. خلاصه ی مطلب. مثل هر شب ، غرق میشویم در تنهایی ِ ملوکانه ی خودمان. باشد که بگذرد ، بی درد تر.
چون غمت را نتوان یافت ، مگر در دل ِ شاد / ما به امید غمت ، خاطر ِ شادی طلبیم {+}
پ.ن: کار دنیا حساب و کتاب ندارد ، شاید فردا شب جای ِ دیگری باشیم و با حال ِ دیگری.
پ.ن: پست به آینده بود این مطلب و در تاریخ 30 مهر نگاشته شده است.
مدتی گذشت ، دیگر "سینما یک" هم جذابیت نداشت ، جذب نمیکرد ، ما مانده بودیم و مستند 4 ، گاهی هم فوتبال.
در شرایط فعلی حتا چند دقیقه ای را هم حرام فوتبال نمیکنم. نه اینکه اصلا نبینم ، اما نمیتواند پای جعبه ی جادو نگهم دارد. مثل ِ شیرینی زیاد ِ یک خوردنی ، ته گلو را میزند.
بزرگتر که شدیم چقدر اوضاع فرق کرد. اصلا ذات ِ بزرگ شدن ، تغییر است. عوض شدیم ، خودمان بهتر میدانیم که عوضی هم شدیم. اکثر دوستان و اطرافیانم هم همینگونه اند. نسل ما به همین راحتی ارتباطش را قطع کرد با اینچنین رسانه ای. رسانه ای که این روزها کم فروغ تر و بی هویت تر شده است نسبت به گذشته.
چه کسی فکر میکرد ، زمانی ، رسیدن و تماشای ِ اخبار ورزشی هم بشود نوستالژی؟
احسان دانشجوی سال آخر دامپزشکی بود. در طول دوران تحصیلش 15 بار تلاش کرده بود که سر یک کلاغ را به بدن یک کبوتر پیوند بزند. 14 بار ناموفق بود و آن یکبار آخر که حیوان بیش از یک ساعت زنده مانده بود ، خودش او را کشته بود. به معجزه اعتقاد نداشت...

{+}
البته نباید از این نکته غافل شد که وبلاگ نویسی یکی از بخش های این نوع پلتفرم است. اما سادگی و راحتی این شبکه ها و این ابزارهای گوناگون باعث میشود تا جایی مانند وبلاگ با تمام دغدغه ها و دقت ها کمی کمرنگ تر شود. در وب 2 و سوشیال نتورک ها نیازی نیست که نابغه باشید ، به دقت وبلاگ نویسی برای درج چند خط کوتاه نیازی نیست. زندگی وب 2 ایی بسیار راحت و بی دغدغه است ، بسیار روان. همین مختصر و مفید بودنش جذاب است. همیشه به روز هستید و در جریان. قابلیت شخصی سازی بسیار بالایی دارند و شما را در مسیری که دوست دارید و به صورت هدفمند قرار میدهند.
نکته ی دیگر ارتباط با دوستانی است که قبلا فقط خواننده ی وبلاگشان بوده ای و حال ، تمام قد و سریع به تبادل نظر میپردازید. دیگر کامنتدانی وبلاگشان و رد و بدل شدن چند کامنت اصلا معنی ندارد. دوستانی که وبلاگشان را میخواندم زیادند. آقای ابطحی ، اسپایدرمرد ، حزب جوانان زیر آفتاب ، یک پزشک ، کمانگیر ، یک فتحی ، بامدادی ، وحید آنلاین ، پرهام ، نقدعلی ، آق فری و شرکا ، میلاد ، زنگوله ، نیما اکبرپور ، مهدی علاقبند ، گردباد ، فاطیما کریمی ، جودی آبوت ، شاسوسا و بسیار بسیار از دوستان دیگر که خواننده ی همیشگی وبلاگشان بودم را آنجا به درستی درک کرده ام. مجال خوبیست برای محک زدنشان. تقریبا مشترک 500 وبلاگ نویس قدیمی هستم و با دقت نوشته ها و مطالب به اشتراک گذاشته ی آنها را بررسی میکنم. زندگی شیرینیست ، حتا از گودر خوانی هم بهتر ، حتا از سر کردن در سایت های ترمینال هم بهتر است. لحن نوشتن آدم را روانتر میکند در ضمن.
این چند خط را نوشتم که بگویم فرندفید و توییتر ، علت فراموشی من است. علت فراموش کردن اینجا. قرار بود به مناسبت 4 سالگی اینجا ، روی هاست شخصی و با ترکیب و ساختار وب 2 ، تحولی ایجاد کنم که نشد. اما به زودی اینجا رخت نو بر تن خواهد کرد...
و در نهایت... ، ایــنــجــا 4 ســالــه شــد ، چهار سال خاطره.

میروم و کمی در فرندفید و توییتر مشغول میشوم ، اما عقیم شده ام. واژه هایم همه بی ریشه اند. کلام ِ فاخر و اندیشه ی شامخ را کامل از دست داده ام. شاید این حقیقت داشته باشد که من به سطح آب رسیده ام. این سطح حتا موج هم ندارد ، به شدت راکد است. گندیدن پایان راه است عزیز.
...
بیست و سه سال ، کمی بیشتر ، کمی کمتر. تصویر خودت در آینه آزارت نمی دهد ، حس خوبی هم نداری. فاجعه اینجاست. وقتی این تصویر خنثی از درونت بالا میزند ، یعنی شکست خورده ای ، یعنی تمام شده ای.

فتوبلاگ / بزودی
اگر اندکی تردید داشتم برای نوشتن ، با دیدن همین چند خط و زنده شدن بوی راش در مشامم تردیدم از بین رفت. هر چند که حاصل یک سوء تفاهم است در اصل ، راشی که من گفتم کجا ، بوی راشی که تو گفتی کجا. راش من وسعتش به اندازه ی یک کف دست است ، راشی که تو گفتی دنیا را عطراگین میکند.
حیرانه ، سخت نیست اگر باور کنیم زمانی این حیاط خلوت دیوار نداشت ، زمانی این حصار و حصر ِ ما مردمان انقدر تیره نبود.
حیرانه ، مثل برق و باد میگذرد این روزها. بدون معنی سریع هستند. بدون دلیل. من محو شدم میان این همه پریشانی ، تو حیرانی هم اکنون. صد آرزوست بر این حیرانی تو...
حیرانه ، اسمت چقدر آشناست ، گویی حیران بوده ایم و از پس ِ این حیرانی ، حیرانه شدی. من چرا به جای حیران شدن ، گم شده ام؟ گم به معنای گم شدن ، گم به معنای محو شدن ، گم به معنای...
پیامبر مشوش کماکان در خیابانها قدم میزند ، در همین حوالی ، در همین نزدیکی. هنوز هم پیامبر زمان خود را ندیده اید؟
بهت نگفته بودم؟ دلم میخواد همین الان پاییز بشه ، بارون بیاد ، دم غروب ، توی خیابون کارگر قدم بزنم. یا شاید پیاده روهای خلوت ولیعصر رو انتخاب کردم ، بعد از قرار با بچه های فرفره باز. همینجوری قدم بزنم ، بی دغدغه ی بارون. انقدر برم تا دیگه مچ پام نکشه. بشینم و یه تیکه کاغذ از تو کیفم در بیارم و برات شعر هایی بنویسم که دلت بلرزه. مثل دل ِ من که گاهی بد میلرزه. بد اندوه دار میشه و بد میلرزه. بعضی از پیاده رو ها عطر تو رو داره. تو رو میگم ، حواست به منه؟
بعد از تحریر: اگر میخوای یه دل سیر گریه کنی ، "رویای نا تمام" رو ببین ، با اسپیکر روشن.
لبخند بزن ، پنجره اینجا بوی رفتن تو را ندارد. یادم رفت بگویم چشمانت بوی کفر داشت ، کفری که ایمانم را صد برابر کرد. حتا کافر، خدا را در چشمهای تو جستجو میکند و به شهود می رسد.
سایه شده ای ، سایه شده ام ، روی این زمین خیس سایه ها بلندتر هستند ، کشیده تر ، با قامتی استوار تر. سایه های ما عشق بازی میکنند میان ِ رفت و آمد عابران ِ بی سایه. لبخندهای خورشید ِ نیمه جان عصر ، خورشید ِ خسته... عشق می لغزد میان اشک های ما...
از کوچه ی اول عبور میکنم ، درست جایی که یادم نیست اسمش چیست ، تازه از غار بیرون زده ام. غاری که چهل و اندی روز درونش بودم. من عابر هزار ساله ی این کوچه ام ، و این شاید شروعی باشد برای نوشتن دوباره ام.
سوت میزنم و میگذرم از این کوچه ، هزار بار نوشته ام و سوزانده ام. گاهی آدم نوشتنش می آید ، اما جرات آشکار کردنش را ندارد. من اینگونه بودم ، درست چهل و اندی روز. جنس نوشته هایم قرار بود بدون دغدغه باشد ، زیاد به عنوانش هم فکر نکردم. فقط دارم حرف میزنم ، شاید درد دل ، بر خلاف همیشه که کتاب میخواندم و موسیقی میشنیدم و فیلم میدیدم تا بنویسم. هر چه هست از هرزگی و شهوت نوشتن است. معنا و مفهوم روشنی ندارد . درست به پیچیدگی و دیر هضم بودن همین واژه ها. واژه هایی که به قول دکتر مجد باید در عین پختگی تحریر شوند.
رونوشت به دوستان گرانمایه: توان پاسخ به نظرات شما را نداشتم. از پیام های پر لطف همه ی عزیزان سپاس. دعاهایتان به کار آمد ، فهمیدم که دنیا دقیقا بن بست است ، فقط باید گرافیتی کشید روی این دیوار چرک. همین و بس. طرح های این دیوار همه اینجا خواهند بود. بار دیگر سپاس.


ساعت بیست و پنج ، کنستانتین ویرژیل کئورگیو
امروز من به این دنیا اومدم. با به دنیا اومدن من دنیا با رنگی آشنا شد که تا قبل از اون به خودش ندیده بود. یک رنگ به انحصاری بودن ِ نسبتِ من به کل آدمهای دنیا. بدون من این دنیا چقدر کم داشت بودن رو... وای که من چقدر برای این دنیا ارزش دارم.
اگر من نبودم چقدر این دنیا بی معنا بود. اگر من نبودم این دنیا کسی رو نداشت که تو غروب های پاییز ، خدا رو به تصویر بکشه. اگه من نبودم دنیا این همه خیال رنگی رو کجایِ دلش جا میداد. اگه من نبودم دنیا چیزی کم داشت. اگر من نبودم این دنیا کسی رو نداشت که با کویر ، عشق بازی کنه. کسی نبود که به رقص نور میان ابرها به چشم یک خریدار نگاه کنه. اگه من نبودم کسی معنای تنهایی رو درک نمیکرد. اگر من نبودم به تعداد دنیا ، چقدر علاقه کم داشت ، چقدر عشق کم داشت ، چقدر علی علی اکبری کم داشت.
امروز همکارها حسابی حال دادند و یک کیک و جشن خصوصی برام گرفتند. بدون اینکه خبر داشته باشم. به شدت چسبید.دمشون گرم... خستگی ِ پر کاری اینروزهام در اومد...
یک مرد ، به توان 2 ، هر روز ، به روز میشود!
بعد از تحریر: یکی از دوستان گوش دادن به "جبر جغرافیا" از نامجو رو در روز تولد توصیه کرده بودند ، این دقیقا کاری بود که همون روز انجام دادم. در ضمن ، این خود شیفتگی در این نوشته باید برای همه باشه. روز ِ به دنیا اومدن هر انسانی برای دنیا خیلی مهمه. چون اون انسان دقیقا مثل خودشه و نه هیچکس دیگه. یعنی هر انسان یک رنگ منحصر به فرد و تکرار ناشدنیه.....
این روزها بیشتر میل دارم تا در تامبلر بنویسم. سادگی سادگی سادگی... بینهایت سادگی...
این پست فقط به عشق تامبلر گذاشته شده.
یک مرد ، به توان 2 در تامبلر ، روزانه های مرا پذیرا خواهد بود. هر روز. البته نوشته های اصلی ام کماکان در همینجا خواهد بود.
ای کاش بلاگفا هم یه جورایی انقدر راحت بود!
دیشب خیلی سخت گذشت. درد ِ دندون و غیره... که این غیره خیلی بیشتر از درد ِ دندون ، درد داشت. نمی دونم باید تو این منجلاب ِ روزانه نویسی خودم رو غرق کنم یا نه. این همه ی واژه ی عقیم شده رو کجا بریزم غیر از اینجا؟ کجا بنویسم که من یک انسان ِ خوشحالم با اسانس اندوه؟ کجا بنویسم که دلتنگ غروب های سرد پاییزم. مینویسم ، ببین:
دوست دارم نیم ساعت از غروب گذشته باشه و من تو خیابونهایی باشم که مَردم از شدت سرما ، کز کردن تو کاپشن هاشون. دوست دارم به چهره های مردمی نگاه کنم که از شدت سرما بی تفاوت از کنار هم رد میشن و انگار صد ساله که از یخ زدنشون گذشته. من این حالت رو دوست دارم. من این یخ زدگی رو به شدت دوست دارم. من اون خاطراتِ ماتِ بچگی هام رو به یاد میارم که سرماش بیشتر بود و مردم بیشتر تو خودشون فرو میرفتند. انگار این بیرون زدگیشون عذابم میده. انگار اذیت میشم وقتی که مردم چشمهاشون میبینه. سایه بودن بین این جماعت یخ زده ، عجب فرصتیه برای شنیدن ِ اصواتِ کمتر مجال یافته. اصواتی که در طول سال فقط به خاطر یک خاطره ی خاص از قفسه ی ذهن بیرون کشیده میشوند.
در مورد سمرقند و بخارا پست قبل ، {+} به نوعی دیگر

"عشقبازیم" با خدا نیمه کاره مانده به گُمانم...++
ما جا مانده ایم... همه ی ما جا مانده ایم. در شهری جا مانده ایم که پل ندارد. متاسفانه...
این ترانه های قدیمی آزارم میدهد. پرواز که میکنی ، میکوبدت روی زمین. هیچ اجباری نیست تا بفهمی که فهمیدن درد دارد. بی وقفه فهمیدن دردش بیشتر است. از آتش ِ این کاروان ، دلم ترسیده گویا. ترسیده از این سکوتِ قبل از طوفان. پیله ای ساخته مثل ساختن چیزی که شاید بادبادک باشد. باید بشود جرات کرد و نوشت که بی خبرم از خود و نظرم هست با وی...+++
جاری شدن را جشن میگیریم ، به افتخار میهمان های ناخوانده ی نیمه شب ، به افتخار بوسه های ناگهانی ، به افتخار ترس ِ هویت و تمامی این افکار خوش. به افتخار تمام کسانی که در هیاهو زاده شده اند. به افتخار تمام این لحظه هایی که سوخت شدند برای پیدا کردنِ همانی که بوسه هایش ناگهانی ست. به افتخار ترس ، دلشوره. به افتخار تمام میهمانهای ناخوانده ی امشب. به افتخار من.به افتخار من. به افتخار من یک دقیقه سکوت...
{+} رونوشت به تمام عوامل سرگیجه های امروزم ، محمد رضا شجریان ، سُدیُم ، افشین قطبی ، هانیه سلامی راد ، نیوه مانگ ، سمرقند و بخارا ، Material Handling ، افسر راهنمایی که در صحنه ی تصادف دومم ظاهر شد ، برادر "تارانتینو" ، مدیریت عامل دنیا "حضرت خدا"...
++ خداوند متعال تعرضی به اینجانب نفرموده اند و این حقیر نیز مرتکب چنین حماقتی نشده ام! این دفعه ی آخر خدا "اعصاب معصاب" نداشت. اگر چیزی گفتید یا نوشتید و خداوند با صاعقه پاسخش را ارسال کرد ، به اینجانب ترش رویی نفرمایید... البته اگر رویی برایتان باقی مانده باشد! مسئولیتش با ذهن منحرف خودتان است که مستقیم به سراغ این بزهکاری ها میروید!!!
+++ آخر به چه گویم هست از خود خبرم ، چون نیست / وز بهر چه گویم نیست با وی نظرم ، چون هـست
++++ این نوشته تحت تاثیر این نوا نوشته شده است. حداقل رنگ و لعابش را از این گرفته. از کیان...

در ستایش سادگی ، سادگی و سادگی {+}
85 دقیقه لذت بردن از آرامش و موسیقی. لذت بردن از سادگی
، کیفور شدن از زیبایی. زیبایی خارق العاده ی روایت یک داستان. در صحنه
های بازگشت به خاطرات، زیبایی شگفت انگیز و خیره کننده ی شیوه ی روایت
فیلم آدم رو میبره به روزهای خوش ِ مردم ِ بلوک شرق، هر چند که محصول با
برچسب ِ ایرلند عرضه بشه. در تک تک صحنه هایی که موسیقی هست به نوعی سادگی
روان در ریتم و گفتار بازیگران نمایان میشه. یک نوع هارمونی کامل! از دست
ندهیدش!
مرتبط با فیلم {+}
پ.ن: داشتم فکر می کردم و چاق میشدم که باید خیلی سریع ایران رو بگردم. اگر تخریب آثار طبیعی و باستانی همینطوری ادامه پیدا کنه ، این صحنه ها برای نسل بعد میشه حسرت و برای ما خاطره!
پ.ن2: رضا عظیمی کلا شورش را در آورده. بس که باحال است این بشر لامصب!درست یک ماه شد. درست یک ماه ، از آخرین باری که واقعا نوشتم. یک ماه است که به تو فکر نکرده ام. یک ماه است که تو را تجسم نکرده ام. حتما می پرسی این همه دلتنگی برای چه؟ برای یک شخصیت که حتا وجود خارجی ندارد؟ دقیقا. تو برای من فراتر از یک شخصیتی. فراتر از تمام این تن های خوشبو. فراتر از تمام این رنگ ها. گاهی در کالبد یک دختر ظریف بلوند ظاهر می شوی و گاهی در شمایل یک دختر گندمگون. گاهی چهره ات عجیب معصوم است و گاهی تصویری میسازی از یک شیطنت جاری در رفتار. من باید به تو فکر کنم تا بتوانم بنویسم. اصلا من فقط برای تو می نویسم. مهم نیست که تو به وجود نیامده ای. مهم نیست که خدا فراموش کرده باشد که تو را برای من خلق کند ، و از همه مهمتر فراموش کرده تا مرا برای تو قرار دهد. من باید به تو فکر کنم. هر شب ، هر روز ، بی وقفه. برای زنده ماندنم باید هر روز تو را تخیل کنم. من باید هر روز عاشق دختری شوم که به خوابم می آید. لحظه های خالی ما باید با حضور هم رنگ بگیرد. حتا اگر تو را خدا نیافریده باشد حتا اگر ما را در دورترین نقطه نسبت به هم قرار داده باشد. حتا اگر تا آخر عمر از وجود داشتن هم بی خبر باشیم.
خوابم می آید عزیزم. گرمم ، آتشم ، اندوهگینم. آرام بخواب. هر کجا که هستی ، هر جای دنیا که هستی. حتا اگر هنوز آفریده نشده ای. آغوشم به یاد توست...
این گروه را دوست میدارم. بسیار زیاد. اینروزها بیشتر.

مگان: من از مرگ نمیترسم. اما خوب که نگاه میکنم ، میبینم زندگی هم نکردم. این منو میترسونه.
* شخص ِ من به این نوع از اتفاق ها ایمان دارم و تا امروز که از ایزد یکتا عمر گرفتم ، چند تاییش رو به چشم دیدم.
خنک آنکس که چو ما شد همه تسلیم و رضا شد / گرو عشق و جنون شد گهر بحر صفا شد
بعد از تحریر: عزیزان من ، این فیلم ، فقط یه فیلمه!!! ازش انتظار معجزه نداشته باشید. چون دیدم خیلی از دوستان علاقمند شدند تا فیلم رو ببینند ، باید یادآوری کنم که این فیلم یه روایت ساده از زندگیه آدمهاست. سادگیه بیش از اندازه ی این فیلم بود که منو جذب خودش کرد ، ممکنه برای شما غیر قابل تحمل باشه!
.jpg)
در میان عکس هایم ، این یکی بوی خوبی دارد.
تو ، با تو هستم ، ببخشید ، باید میگفتم شما! شما ، همیشه عادته که زیر بارون ، تمام لحظه ها رو نیمه کاره بگذاری. کوچه از نور چراغهای مهتابی روشن شده بود و فقط تو کم بودی. درسته ، گفتم تو! تویی که به اندازه ی تمام پیامبرهای دنیا غم داری. تمامشون نه ، فقط بیشتر از مسیح. تو مصلوب ِ دردها شدی خاتون ، گیر کردی تو خار های تاجی که روی سرت گذاشتند. گاهی وقتها هوس میکنم یه گوله برف بزنم وسط صورتت. از همونهایی که تو این عکس بالا هست. اما خُب تو بانوی ِ بارونی. تو یکتا ملکه ی عصر های بارون زده ی خیابون "ویلا"یی. با تمام شیرینی فروشی هاش ، با تمام کافی شاپ ها و تمام پیتزا فروشی هاش...*
* به خدا ، موضوع ، ناموسی نیست!

عکس از Mark Kitaoka ، معرفی شده توسط آقای اولدفشن
نمازیکه از روی عادت خونده شود ، نماز نیست. تکرار یک عادت است ، نوعی اعتیاد!
پی نوشت ِ من:
من بی تاب ِ این اعتیادم. گویی خدا عادت کرده که من آخر وقت ، کلماتی را از حفظ میگویم و تمام. شروع ماجرا از اندوه است. نماز من از آن اندوه رنگ میگیرد. به مانند مردی مست ، که تصمیم دارد به خدا ناسزا بگوید اما آخرش به ناز کشی می انجامد. معشوق ما را عادت ، اعتیاد نمی کند.
پ.ن: می دانم که در این نوشته ها خودم نیستم. پس گیر ندهید. پیشاپیش از لطف شما سپاسگزارم!
این مشق شب کیا رستمی هم چسبید. قیافه ی معصوم بچه ها گاهی اوقات عوض میشد. وقتی قرار بود یه جواب سیاستمدارانه به سئوال "مشق رو بیشتر دوستداری یا کارتون؟" بدن ، فرم صورتشون عوض میشد. دروغی که میگفتند معصومیتشون رو از بین میبرد. اکثرشون با یه بُغضی میگفتند: مشق. یه جورایی واسه بزرگتر ها هم همینه. نکته ی جالب دیگه این بود که همه تنبیه رو به "کتک زدن" میشناختند. یعنی خانواده هاشون استفاده از ابزار* تنبیه رو فقط در آزار جسمی میدیدند تا محرومیت از علاقه های تفننی. به عنوان مثال یکی از این همه خانواده حتا سعی نکرده بود شیوه ی دیگه ای رو استفاده کنه. نمونه اش هم میشد همون دانش آموز پر از استرس. نسلی که درب و داغون از کار در اومد. نسلی که یا معتاد شد یا به ناهنجاری های رفتاری دچار شد. "نسلی که خوب یاد گرفته بود ، اما اندیشیدن رو یاد نگرفته بود**"
وقتی تو اون سالها (۶۶) همه دنبال ساخت فیلم جنگی بودند ، کیارستمی چه زاویه ای رو مورد بررسی قرار داده. یه جورایی بیخود نیست که دنیا براش احترام زیادی قائله. حالا قشنگی کار اینجاست که مردم هموطن کیارستمی ، از دیدن کارهاش محرومند.
پ.ن: طرف سیگار ِ سنگین میکشه ، قهوه ی با کافیین بالا میزنه ، فکر هم زیاد میکنه ، با خدا هم سر شاخ میشه ، تو هر ۷۲ ساعت فقط ۸ ساعت میخوابه ، اون وقت هر شب هر شب میگه چرا قلبم تیر میکشه؟!! تازه کامنتدونی وبلاگش رو هم بسته! دیگه بدتر ، تازگی ها توهم زده که یه بُز چموش ِ که قراره یه گله رو از آب رد کنه! حالا هیچ کدوم اینها مهم نیست! کُلش رو میشه ندید گرفت. فاجعه اینجاست که مدیریت جهانی ِ رییس جمهور محترم رو زیر سئوال برده! اوه اوه! خیلی تابلو شد منظورم کیه ، نه!
*گاهی تنبیه میتونه یه جور تشویق باشه. یا تشویق یه جور ابزار تنبیه باشه.
** از درون فیلم!
بعد از تحریر: تو عجب موقعیت مسخره ای گیر کردیم ها! تا نیم ساعت بعد از نوشتن یه مطلب جدید باید همینطور کامنتهای مزخرف رو پاک کنی! از همین کامنتهای: "وبلاگ قشنگی داری ، به من هم سر بزن!" حالا خدا رو شکر که من تو تعداد بیننده ، بوقم. پر بیننده هاش چه میکشن!