
اگر اندکی تردید داشتم برای نوشتن ، با دیدن همین چند خط و زنده شدن بوی راش در مشامم تردیدم از بین رفت. هر چند که حاصل یک سوء تفاهم است در اصل ، راشی که من گفتم کجا ، بوی راشی که تو گفتی کجا. راش من وسعتش به اندازه ی یک کف دست است ، راشی که تو گفتی دنیا را عطراگین میکند.
حیرانه ، سخت نیست اگر باور کنیم زمانی این حیاط خلوت دیوار نداشت ، زمانی این حصار و حصر ِ ما مردمان انقدر تیره نبود.
حیرانه ، مثل برق و باد میگذرد این روزها. بدون معنی سریع هستند. بدون دلیل. من محو شدم میان این همه پریشانی ، تو حیرانی هم اکنون. صد آرزوست بر این حیرانی تو...
حیرانه ، اسمت چقدر آشناست ، گویی حیران بوده ایم و از پس ِ این حیرانی ، حیرانه شدی. من چرا به جای حیران شدن ، گم شده ام؟ گم به معنای گم شدن ، گم به معنای محو شدن ، گم به معنای...
پیامبر مشوش کماکان در خیابانها قدم میزند ، در همین حوالی ، در همین نزدیکی. هنوز هم پیامبر زمان خود را ندیده اید؟