<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>..:: و خدا گاو را آفرید ::..</title>
<link>http://rasha77.blogfa.com/</link>
<description>گاهنوشت های علی علی اکبری</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 29 Oct 2009 07:58:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>آدم باشید ، در صورت ِ امکان</title>
<link>http://rasha77.blogfa.com/post-132.aspx</link>
<description>بگذارید بکُشند ، قبل از اینکه بکُشیدشان&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Thu, 29 Oct 2009 07:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rasha77&amp;postid=132</comments>
<dc:creator>rasha77</dc:creator>
<guid>http://rasha77.blogfa.com/post-132.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بگذرد ایام ِ هجران نیز هم</title>
<link>http://rasha77.blogfa.com/post-131.aspx</link>
<description>
سال گذشته قاطعانه &lt;a href=&quot;http://conformist.ir/post-116.aspx&quot; target=&quot;_blank&quot; title=&quot;فوتی از اعماق ِ درون&quot;&gt;نوشتم&lt;/a&gt; که: &quot;امروز یکم آبان بود ، یکِ آبان. اول ِ آبان ، روز  ِ بسیار مهمیست برای دنیا. برای تمام دنیا&quot; / امسال اما حکایت دیگریست. تمام آن حرفها جای ِ خودش ، اما اختیار ِ تغییر کردن را که داریم هنوز؟&lt;p&gt;به دلیل ماموریت شغلی ، شب ِ تولدم را در قطار خواهم بود. بهانه ی خوبیست برای جدا شدن از این افکار ِ بی سر و ته. شاید دو سه برگی خواندم و دو سه خطی نوشتم برای ِ دل ِ خودم. امروز از آن روزهای اوج فاصله دارم. روز و روزگار خوشست ، شکر ، اما نمیشود کل داستان را ندیده گرفت. از این علی ِ امروز لذت نمی برم. علی ِ اینروزها هویت ندارد ، برای خودش تعریف ِ مشخصی از خودش ندارد. بر خلاف گذشته که هدفی داشت و هویتی. خلاصه ی مطلب. مثل هر شب ، غرق میشویم در تنهایی ِ ملوکانه ی خودمان. باشد که بگذرد ، بی درد تر.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;چون غمت را نتوان یافت ، مگر در دل ِ شاد / ما به امید غمت ، خاطر ِ شادی طلبیم {&lt;a href=&quot;http://hafez.recent.ir/default.aspx?item=1046&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;+&lt;/a&gt;}&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;پ.ن: کار دنیا حساب و کتاب ندارد ، شاید فردا شب جای ِ دیگری باشیم و با حال ِ دیگری.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;پ.ن: پست به آینده بود این مطلب و در تاریخ 30 مهر نگاشته شده است. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Fri, 23 Oct 2009 17:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rasha77&amp;postid=131</comments>
<dc:creator>rasha77</dc:creator>
<guid>http://rasha77.blogfa.com/post-131.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رفتی که رفتی...</title>
<link>http://rasha77.blogfa.com/post-130.aspx</link>
<description>
زندگی در تغییر است. زمانی برنامه های کودک تلویزیون برایمان قسمت بزرگی از دنیا بود ، همان زمانی که گمان نمیکردیم بدون کارتون اصلا بتوانیم زندگی کنیم ، حتا در بزرگسالی. پرگار ِ روزگار پر کار بود ، رسید ایامی که تلویزیون برایمان شده بود سه چیز ، فوتبال - فیلم - برنامه ی علمی (با گذر از کارتون ها و مسابقه های در آن زمان شادش). کمی بعد تر ، فوتبال و نود بود از شبکه 3 و برنامه های شبکه 4. جام باشگاههای اروپا هم بود. حتا بازی با تاخیر.&lt;p&gt;مدتی گذشت ، دیگر &quot;سینما یک&quot; هم جذابیت نداشت ، جذب نمیکرد ، ما مانده بودیم و مستند 4 ، گاهی هم فوتبال. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;در شرایط فعلی حتا چند دقیقه ای را هم حرام فوتبال نمیکنم. نه اینکه اصلا نبینم ، اما نمیتواند  پای جعبه ی جادو نگهم دارد. مثل ِ شیرینی زیاد ِ یک خوردنی ، ته گلو را میزند. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;بزرگتر که شدیم چقدر اوضاع فرق کرد. اصلا ذات ِ بزرگ شدن ، تغییر است. عوض شدیم ، خودمان بهتر میدانیم که عوضی هم شدیم. اکثر دوستان و اطرافیانم هم همینگونه اند. نسل ما به همین راحتی ارتباطش را قطع کرد با اینچنین رسانه ای. رسانه ای که این روزها کم فروغ تر و بی هویت تر شده است نسبت به گذشته.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;چه کسی فکر میکرد ، زمانی ، رسیدن و تماشای ِ اخبار ورزشی هم بشود نوستالژی؟&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 17 Oct 2009 05:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rasha77&amp;postid=130</comments>
<dc:creator>rasha77</dc:creator>
<guid>http://rasha77.blogfa.com/post-130.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تو غلط کردی</title>
<link>http://rasha77.blogfa.com/post-129.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;احسان دانشجوی سال آخر دامپزشکی بود. در طول دوران تحصیلش 15 بار تلاش کرده بود که سر یک کلاغ را به بدن یک کبوتر پیوند بزند. 14 بار ناموفق بود و آن یکبار آخر که حیوان بیش از یک ساعت زنده مانده بود ، خودش او را کشته بود. به معجزه اعتقاد نداشت...&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot; style=&quot;text-align: center; &quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://th00.deviantart.net/fs14/300W/f/2007/061/0/0/Away_by_liquidkid1.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center; &quot;&gt;{&lt;a href=&quot;http://liquidkid1.deviantart.com/art/Away-49997748&quot; target=&quot;_blank&quot; title=&quot;منبع&quot;&gt;+&lt;/a&gt;}&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Fri, 25 Sep 2009 17:05:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rasha77&amp;postid=129</comments>
<dc:creator>rasha77</dc:creator>
<guid>http://rasha77.blogfa.com/post-129.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شبکه های اجتماعی ،‌ اجتماع ِ یک نفره</title>
<link>http://rasha77.blogfa.com/post-128.aspx</link>
<description>مدت یکسال و چند ماه است که درگیر شبکه های اجتماعی هستم ،‌ شبکه هایی از جنس وب ِ نسخه ی دوم (وب 2). شاید بهترین تعریف از وب 2 را در وبلاگ وحید آنلاین دیدم { &lt;a href=&quot;http://vahid-online.net/1386/02/06/web-2/&quot; target=&quot;_blank&quot; title=&quot;وحید آنلاین / وب 2 چیست؟&quot;&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; color=&quot;#000000&quot;&gt;+&lt;/font&gt;&lt;/a&gt; } ، و کمی تخصصی تر {‌ &lt;a href=&quot;http://www.macromediax.com/learn/archive.asp?id=189&quot; target=&quot;_blank&quot; title=&quot;ماکرومدیا ایکس / وب 2 چیست&quot;&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; color=&quot;#000000&quot;&gt;+&lt;/font&gt;&lt;/a&gt; }.  حال ابزار و تکنولوژی وب 2 در خدمت شبکه هاییست که به جای یک نفر ، به صورت گروهی و با تکیه بر محتوای ایجاد شده توسط کاربران به وجود آمده اند. تا اینجا داستان بسیار جذاب است ،‌ تعداد زیادی ابزار کارآمد و کاربرانی که خود دانای کل هستند. هم تولید محتوا میکنند و هم به استراک میگذارند بهترین ها را. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;البته نباید از این نکته غافل شد که وبلاگ نویسی یکی از بخش های این نوع پلتفرم است. اما سادگی و راحتی این شبکه ها و این ابزارهای گوناگون باعث میشود تا جایی مانند وبلاگ با تمام دغدغه ها و دقت ها کمی کمرنگ تر شود. در وب 2 و سوشیال نتورک ها نیازی نیست که نابغه باشید ، به دقت وبلاگ نویسی برای درج چند خط کوتاه نیازی نیست. زندگی وب 2 ایی بسیار راحت و بی دغدغه است ، بسیار روان. همین مختصر و مفید بودنش جذاب است. همیشه به روز هستید و در جریان. قابلیت شخصی سازی بسیار بالایی دارند و شما را در مسیری که دوست دارید و به صورت هدفمند قرار میدهند.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;نکته ی دیگر ارتباط با دوستانی است که قبلا فقط خواننده ی وبلاگشان بوده ای و حال ، تمام قد و سریع به تبادل نظر میپردازید. دیگر کامنتدانی وبلاگشان و رد و بدل شدن چند کامنت اصلا معنی ندارد. دوستانی که وبلاگشان را میخواندم زیادند. آقای ابطحی ، اسپایدرمرد ، حزب جوانان زیر آفتاب ، یک پزشک ، کمانگیر ، یک فتحی ، بامدادی ، وحید آنلاین ،  پرهام ، نقدعلی ، آق فری و شرکا ، میلاد ، زنگوله ، نیما اکبرپور ، مهدی علاقبند ، گردباد ،  فاطیما کریمی ، جودی آبوت ، شاسوسا و بسیار بسیار از دوستان دیگر که خواننده ی همیشگی وبلاگشان بودم را آنجا به درستی درک کرده ام. مجال خوبیست برای محک زدنشان. تقریبا مشترک 500 وبلاگ نویس قدیمی هستم و با دقت نوشته ها و مطالب به اشتراک گذاشته ی آنها را بررسی میکنم. زندگی شیرینیست ،  حتا از گودر خوانی هم بهتر ،  حتا از سر کردن در سایت های ترمینال هم بهتر است. لحن نوشتن آدم را روانتر میکند در ضمن.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;این چند خط را نوشتم که بگویم &lt;a href=&quot;www.friendfeed.com&quot; target=&quot;_blank&quot; title=&quot;فرندفید&quot;&gt;فرندفید&lt;/a&gt; و &lt;a href=&quot;www.twitter.com&quot; target=&quot;_blank&quot; title=&quot;توییتر&quot;&gt;توییتر &lt;/a&gt;،  علت فراموشی من است. علت فراموش کردن اینجا‌.  قرار بود به مناسبت 4 سالگی اینجا ، روی هاست شخصی و با ترکیب و ساختار وب 2 ، تحولی ایجاد کنم که نشد. اما به زودی اینجا رخت نو بر تن خواهد کرد...&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center; &quot;&gt;و در نهایت... ، &lt;strong&gt;ایــنــجــا 4 ســالــه شــد&lt;/strong&gt; ،  چهار سال خاطره.&lt;/p&gt;&lt;hr /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: center; &quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://img136.imageshack.us/img136/973/imgs069858585858585853.jpg&quot; /&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 Sep 2009 09:14:44 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rasha77&amp;postid=128</comments>
<dc:creator>rasha77</dc:creator>
<guid>http://rasha77.blogfa.com/post-128.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از ته نشین شدن تا به سطح رسیدن</title>
<link>http://rasha77.blogfa.com/post-127.aspx</link>
<description>گاهی انسان ها به چیزی فکر میکنند ، فرو میروند و بالا می آیند ، بالا می آورند. من دیر زمانیست که فکر میکنم ، اما اصلا نه فرو میروم و نه بالا می آیم ،  فقط بالا می آورم. این بالا نیامدن درد دارد. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;میروم و کمی در &lt;a href=&quot;http://friendfeed.com/conformist&quot; target=&quot;_blank&quot; title=&quot;فرندفید&quot;&gt;فرندفید&lt;/a&gt; و &lt;a href=&quot;http://twitter.com/Conformist77&quot; target=&quot;_blank&quot; title=&quot;من در توییتر&quot;&gt;توییتر&lt;/a&gt; مشغول میشوم ،  اما عقیم شده ام. واژه هایم همه بی ریشه اند. کلام ِ فاخر و اندیشه ی شامخ را کامل از دست داده ام. شاید این حقیقت داشته باشد که من به سطح آب رسیده ام. این سطح حتا موج هم ندارد ، به شدت راکد است. گندیدن پایان راه است عزیز.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بیست و سه سال ، کمی بیشتر ، کمی کمتر. تصویر خودت در آینه آزارت نمی دهد ، حس خوبی هم نداری. فاجعه اینجاست. وقتی این تصویر خنثی از درونت بالا میزند ، یعنی شکست خورده ای ، یعنی تمام شده ای.&lt;/p&gt;&lt;hr /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: center; &quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://img188.imageshack.us/img188/7097/co12.jpg&quot; /&gt;&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center; &quot;&gt;فتوبلاگ / بزودی&lt;/p&gt;




</description>
<pubDate>Wed, 19 Aug 2009 07:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rasha77&amp;postid=127</comments>
<dc:creator>rasha77</dc:creator>
<guid>http://rasha77.blogfa.com/post-127.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اینجا چراغ نه ، مشعلی روشن است</title>
<link>http://rasha77.blogfa.com/post-126.aspx</link>
<description>
به &lt;a href=&quot;http://hsr1363.blogfa.com/&quot; target=&quot;_blank&quot; title=&quot;هانیه سلامی راد&quot;&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;text-decoration: none; &quot;&gt;حیرانه &lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اگر اندکی تردید داشتم برای نوشتن ، با دیدن همین چند خط و زنده شدن بوی راش در مشامم تردیدم از بین رفت. هر چند که حاصل یک سوء تفاهم است در اصل ، راشی که من گفتم کجا ، بوی راشی که تو گفتی کجا. راش من وسعتش به اندازه ی یک کف دست است ، راشی که تو گفتی دنیا را عطراگین میکند.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;حیرانه ، سخت نیست اگر باور کنیم زمانی این حیاط خلوت دیوار نداشت ، زمانی این حصار و حصر ِ ما مردمان انقدر تیره نبود.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;حیرانه ، مثل برق و باد میگذرد این روزها. بدون معنی سریع هستند. بدون دلیل. من محو شدم میان این همه پریشانی ، تو حیرانی هم اکنون. صد آرزوست بر این حیرانی تو...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;حیرانه ،                    اسمت چقدر آشناست ، گویی حیران بوده ایم و از پس ِ این حیرانی ، حیرانه شدی. من چرا به جای حیران شدن ، گم شده ام؟ گم به معنای گم شدن ، گم به معنای محو شدن ، گم به معنای...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;hr /&gt;&lt;p&gt;پیامبر مشوش کماکان در خیابانها قدم میزند ، در همین حوالی ، در همین نزدیکی. هنوز هم پیامبر زمان خود را ندیده اید؟&lt;/p&gt;&lt;hr /&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;background-color: rgb(255, 153, 0); &quot;&gt;بعد نوشت:&lt;/span&gt;  موضوع فراتر از فارغ شدنهاست ، فارغ و گرفتار بودن صفت است متجلی در پریشانی. گیرم که فارغ شدم ، تهی شدن را چه میکنم؟ گیرم که عاشق شدم ، خلاصی را چه کنم؟ ما اسیر دغدغه ایم ، فارغ شدن و در دام شدن هم از پریشانی این روزها نمی کاهد. نسیم دلدار باید بوزد بر صورت ما ، باید بپیچد در زلفهای پریشانمان.&lt;p&gt;&lt;/p&gt;




</description>
<pubDate>Wed, 24 Jun 2009 22:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rasha77&amp;postid=126</comments>
<dc:creator>rasha77</dc:creator>
<guid>http://rasha77.blogfa.com/post-126.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حجم مقعر تنهایی</title>
<link>http://rasha77.blogfa.com/post-125.aspx</link>
<description>
&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-family: &apos;Times New Roman&apos;; font-size: 16px; &quot;&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify; direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size: 9pt; border-top-width: 0px; border-right-width: 0px; border-bottom-width: 0px; border-left-width: 0px; border-style: initial; border-color: initial; visibility: visible; &quot;&gt;و اینگونه شد که مردم سرازیر شدند. راه افتادند به سوی پایین خیابان. اتوبوس تازه رسیده بود و درست در لوکس ترین قسمت تهران توقف کرده بود ، اکثر مسافران یا دانشجو های از مرکز شهر برگشته بودند یا کسانی که از جنوب شهر برای تماشای ویترین های پر زرق و برق پاساژ ها آمده بودند. کسانی هم که در صف منتظر بودند ، یا کارگران خانه های از ما بهتران بودند و یا کارمندان دون ، که پولی ته جیبشان نبود. جمیعت مثل مور و ملخ در هم می پیچیدند و در هم گره میخوردند. گره هر لحظه کور تر هم میشد. عده ای میدویدند تا به اتوبوس برسند و با این خستگی مجبور به منتظر موندن نباشن. در این بین عده ای از مردم هم به خرید مشغول بودند. عده ای دنبال پارکبان میگشتند و عده ای دنبال جای پارک. در اون ساعت عصر یه مرد داشت از بالای خیابان رنگارنگ به سمت پایین میرفت. هوا ، سوز عجیبی داشت و رنگها جلوی چشمهاش خاکستری بودند ، خاکستری اما شفاف. خودش بود و خودش ، چشمهاش خیره بود به سنگفرش تا چشمش به مردم نیوفته ، مردم هم اصلا حواسشون نیود. مردم نمیدونستند پیامبری در ردای یک جوان داره بینشون قدم میزنه ، مردی که به اندازه ی همه ی اون جمعیت دچار اندوه بود. کسی حس نمیکرد این مردی که از بغلشون رد میشه ، چه حجم ِ بزرگی از تنهایی رو به دوش میکشه. همه فقط موهای پریشونش رو می دیدند. همین&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify; direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size: 9pt; border-top-width: 0px; border-right-width: 0px; border-bottom-width: 0px; border-left-width: 0px; border-style: initial; border-color: initial; visibility: visible; &quot;&gt;&lt;hr /&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;background-color: rgb(255, 102, 0); &quot;&gt;بعد نوشت:&lt;/span&gt;  کل متن یکسان نیست ، قسمتی از نوشته گویی کتابی ست و قسمتی محاوره ای. بگذارید به حساب پریشانی نویسنده. درست به مانند حس و حالی که ریاضیدان فیلم ذهن زیبا بعد از مرخصی از تیمارستان داشت. یک معادله ی دو مجهولی هم بسیاری از کاغذهایش را مخدوش میکرد.&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Fri, 29 May 2009 06:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rasha77&amp;postid=125</comments>
<dc:creator>rasha77</dc:creator>
<guid>http://rasha77.blogfa.com/post-125.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من ، پاییز ، بارون ، سنگفرش</title>
<link>http://rasha77.blogfa.com/post-123.aspx</link>
<description>
اینجوری نگام نکن ، میدونی طاقت ندارم لامصب! همینجوری کلی مورچه داره مغزمُ میخوره.&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بهت نگفته بودم؟ دلم میخواد همین الان پاییز بشه ، بارون بیاد ، دم غروب ، توی خیابون کارگر قدم بزنم. یا شاید پیاده روهای خلوت ولیعصر رو انتخاب کردم ، بعد از قرار با بچه های فرفره باز. همینجوری قدم بزنم ، بی دغدغه ی بارون. انقدر برم تا دیگه مچ پام نکشه. بشینم و یه تیکه کاغذ از تو کیفم در بیارم و برات شعر هایی بنویسم که دلت بلرزه. مثل دل ِ من که گاهی بد میلرزه. بد اندوه دار میشه و بد میلرزه. بعضی از پیاده رو ها عطر تو رو داره. تو رو میگم ، حواست به منه؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;بعد از تحریر: اگر میخوای یه دل سیر گریه کنی ، &lt;a href=&quot;http://www.cristianmovila.com/&quot; title=&quot;رویای نا تمام&quot;&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;text-decoration: none; &quot;&gt;&quot;رویای نا تمام&quot;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; رو ببین ، با اسپیکر روشن.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center; &quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://i.friendfeed.com/1b73833f24f597e09384aaa694ed0b895c671142&quot; /&gt;&lt;/p&gt;



</description>
<pubDate>Thu, 16 Apr 2009 14:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rasha77&amp;postid=123</comments>
<dc:creator>rasha77</dc:creator>
<guid>http://rasha77.blogfa.com/post-123.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کفر نگاه عابرانِ جستجو گر</title>
<link>http://rasha77.blogfa.com/post-122.aspx</link>
<description>
&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-family: &apos;Times New Roman&apos;; font-size: 20px; &quot;&gt;&lt;div style=&quot;font-family: Tahoma; font-size: 9pt; border-top-width: 0px; border-right-width: 0px; border-bottom-width: 0px; border-left-width: 0px; border-style: initial; border-color: initial; visibility: visible; direction: rtl; &quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-family: tahoma, verdana, arial, helvetica, sans-serif; &quot;&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: x-small; &quot;&gt;لبخند بزن ، پنجره اینجا بوی رفتن تو را ندارد. یادم رفت بگویم چشمانت بوی کفر داشت ، کفری که ایمانم را صد برابر کرد. حتا&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;border-collapse: collapse; &quot;&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-family: tahoma, verdana, arial, helvetica, sans-serif; &quot;&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: x-small; &quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class=&quot;searchbold&quot; style=&quot;color: black; &quot;&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-family: tahoma, verdana, arial, helvetica, sans-serif; &quot;&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: x-small; &quot;&gt;کافر&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-family: tahoma, verdana, arial, helvetica, sans-serif; &quot;&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: x-small; &quot;&gt;، خدا را در چشمهای تو جستجو میکند و به شهود می رسد.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-family: tahoma, verdana, arial, helvetica, sans-serif; &quot;&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: x-small; &quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-family: tahoma, verdana, arial, helvetica, sans-serif; &quot;&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: x-small; &quot;&gt;سایه شده ای ، سایه شده ام ، روی این زمین خیس سایه ها بلندتر هستند ، کشیده تر ، با قامتی استوار تر. سایه های ما عشق بازی میکنند میان ِ رفت و آمد عابران ِ بی سایه. لبخندهای خورشید ِ نیمه جان عصر ، خورشید ِ خسته... عشق می لغزد میان اشک های ما...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Wed, 25 Mar 2009 12:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rasha77&amp;postid=122</comments>
<dc:creator>rasha77</dc:creator>
<guid>http://rasha77.blogfa.com/post-122.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
